کوثری عشق مامان و بابا

جالب

این یه بازی هست از وبلاگ مبینا گرفتم جالب بود ببخشید مبی یادم رفت اجازه بگیرم   اگه مـآهی از سآل بودَم ~~>تیر اگه 1روزه هفت ِ بودَم ~~> پنجشنبه اگه نوشیدَنی بودَم ~~> آب زرشک اگه درخت بودَم ~~> گردو اگه میوه بودَم ~~> زغال اخته اگه گُل بودَم ~~> میخک اگه آب ُ هوـآ بودَم ~~> برفی اگه رَنگ بودَم ~~> صورتی ! اگه پرَنده بودَم ~~> پرستو اگه صِدا بودَم ~~> صدای موج های ساحل اگه فعل بودَم ~~> آمدن اگه زَم ـآن بودَم ~~> زمانی که پیش اونایی که دوسشون دارم هستم اگه 1فیلم بودَم ~~> مادر اگه پزشک بودَم ~~>دکتر پوست و زیبایی اگه 1پنج ـره بودم ~~&g...
25 ارديبهشت 1391

انار نازنین پر کشید

 عزیزم این پست را برای این گذاشتم که بدونی لحظه های تلخ هم تو زندگی زیادن باید باهاشون کنار بیای یا د سهراب بخیر!   آن سپهری که تا لحظه ی خاموشی گفت:   تو مرا یاد کنی یا نکنی   باورت گر بشود، گر نشود   حرفی نیست؛   اما...   نفسم می گیرد در هوایی که نفس های تو نیست   خداحافظ فرشته نازنين و كوچولو.ما دعات كرديم شفات تو رفتن بود...... انار نازنينمون براي هميشه تركمون كرد...........راحت شد از درد...از رنج........... خاله سلام منو به فرشته ها برسون.... ( خیلی تو فکرش بودم خیلی دعا میکردم تا اینکه هفته پیش از مامان نفس جون شنیدم ک...
1 بهمن 1390

لحظه

  به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند. به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند : "روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد. به بچه هایی فکر کن که گفتند : "مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند. به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند. به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود، و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد. من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ، ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فر...
28 آبان 1390

تولد بابایی

        عزیز دلم امروز روز قشنگیه امروز روز تولد بابایی هست من و تو با هم بهش تبریک میگیم من متاسفانه نتونستم براش چیزی بخرم ولی امروز سعی میکنم غذای خوبی براش درست کنم . کوثر جون یادمه وقتی تو دلم بودی بابایی که دست میزاشت رو دلم شما تندی لگد میزدی انگار دستهای بابا رو حس میکردی یا وقت هایی بود که لگد میزدی بابا که دستش رو میگذاشت شما حرکت میکردی و زیر دست بابا لگد میزدی و جات رو تو دلم تغییر میدادی مهدی جان تولدت مبارک از صمیم قلب دوستت دارم تو این چند سال همیشه واست تنهایی جشن میگیرم امسال اگه نتونستم هدیه ای برات بخرم اما بهترین هدیه زندگیت رو اول سال بهت هدیه دادم. امسال سه نفر...
22 آبان 1390

کوثر تو دل مامانی

اتفاق های جالبی که تو ماه اول زندگیت تو دل مامانی برات افتاده خیلی جالبه و نشون میده اگه خدا بخواد نی نی رو نگه داره هر جور شده نگه میداره پس همه مامانا توکلشون به خدا باشه وقتی یک ماهت بود تو دل مامانی رفته بودیم مشهد و من هنوز فکر نمیکردم شما تو دلم باشی واسه همین تو پارک کوهستان با دایی جون ابوالفضل رفتیم سوار رنجر شدیم کلی جیغ زدیم وحشت کردیم دور اول رو که زد داشتیم سکته میکردیم از وحشت با تمام وجودمون جیغ می زدیم وقتی کلا تو هوا برعکس بودیم نفس ها مون حبس شده بود هر دو تایمون دفعه اولمون بود و بد جور ترسیده بودیم وقتی دور اول تمام شد رفت واسه دور دوم هم ذوق میکردیم هم مثل چی ترسیده بودیم دور سوم اینقده بهمون فشار اومده بود که م...
4 آبان 1390

تقدیم به مامانم که زندگیم رو مدیونشم

بدن انسان می تونه تا ۴۵ واحد درد رو تحمل کنه. اما زمان تولد بچه، یک زن تا ۵۷ واحد درد رو احساس می کنه !این معادل شکسته شدن همزمان ۲۰ استخوانه ...مادرتون رو دوست داشته باشید مامان جونم خیلی دوست دارم............ وقتی روزهای گرم تابستون برق میرفت و مامانم رو میدیدم که بالا سرم مینشست و ما رو باد میزد تا بتونیم بخوابیم احساس خوبی میکردم و خیلی دوستش میداشتم ...........وقتی از مدرسه برمیگشتم و مامانم غذا رو برام آماده میکرد و من راحت میخوردم و استراحت میکردم بازم خوشحال بودم و مامانم رو خیلی خیلی دوست داشتم ..............وقتی نوجوون بودم و خیلی حرف ها تو دلم میموند و به مامانم میگفتم و درد و دل می کردم اون...
28 مهر 1390

خواب خنده دار

سلام عزیزم خوشگل مامان جمعه خوابی دیدم که خیلی با باباجون خندیدم الان هم دوباره داره خنده ام میگیره. و اما خواب: دقیقا نمیدونم چی دیدم ولی فقط یادمه بابایی تو رو برد جایی که از من دور بودی خلاصه منم که توخواب داشتم دنبالت میگشتم خلاصه همینجوری سر جام بلند شدم نشستم و باعث شد از خواب بیدار بشم ولی از تو اون حال و هوا بیرون نیومدم و دور و برم رو نگاه میکردم و با حالت خیلی عصبی و ناراحت داشتم دنبالت میگشم من تورو کنار خودم میخوابونمت ولی نمی دونم چرا اصلا نمیدیدمت خلاصه انور و انور رو نگاه کردم بیشتر طرف بابا رو نگاه کردم ولی نمیدیدمت خیلی احساس بدی میکردم دیگه صبرم تموم شد و با ناراحتی و بیشتر عصبانیت بابا ...
24 مهر 1390

بازم خاطره ای بد

متاسفم گلم ولی زندگی همیشه هم بد داره هم خوب هفته پیش که بردم دویاره پیش دکترت بهم گفت باید یه عکس رنگی از کلیه و مثانه ات بگیری تا  معلوم بشه که عفونت داری یا نه خلاصه این شد دغدغه برای من که عکس رنگی چیه و چه طوری میگیرن با کلی پرس و جو فهمیدیم ولی خیلی ترسناک بود همه چی دست به دست هم داده بود که من خیلی بترسم و همه فکر و ذکرم شده بود این که چطور عکس میگیرن که شما اذیت نشی این که خیلی کوچولویی و این که برای تزریق ماده ای به مثانه شاید اذیت  بشی و درد داشته باشی و مخصوصا بابا منو خیلی ترسونده بود خیلی دپرس بودم اصلا حوصله این رو نداشتم که بیام و وبلاگت رو آپ کنم خلاصه هر طور بود هفته تمام شد و امروز اومد وموقع عکس گرفتن ...
20 مهر 1390

خبر خوش

جواب آزمایشت رو گرفتم خدایا خیلی دوست دارم خدایا شکرت واقعا خوشحال شدم هیچ مشکلی نداشتی خدا جونم ازت ممنونم همیشه مواظب دخترم باش ..... از خاله فرزانه و خاله مصی و مامان ریحانه جون ممنون که به فکر ما بودن خدایا همیشه یار شون باش خیلی .......دوستون دارم......                   یا اینکه به مامان جون ن گفتم که نگرانت نشه ولی میدونم همیشه برامون دعا میکنه که تو غربت سالم باشیم خدایا سایه مامان بابام رو از سرم کم نکن الهی..... آمین ...
20 مهر 1390