بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
♥☆(◕‿◕)کوثرجون(◕‿◕)☆♥

♥☆(◕‿◕)کوثرجون(◕‿◕)☆♥
www.kosarjoon.com
ئ

اینم عکس واسه مسابقه نی نی وشکلک هست لطفا به ما رای بدین بعدا کد و چگونگی شرکت تو مسابقه رو براتون میگذارم ممنونم دوستای گلم

قربون اون شکلک نازت بشم من

راستی مطلب جدید هم گذاشتم یادتون نره نگاه کنید

[ دوشنبه 1 خرداد 1391 ] [ 9:03 ] [ زینب فتوحی ]

سلام این پست رو تقدیم میکنم به آقا بهروز که خیلی ما رو شرمنده خودشون کردن انشاالله که روزی براشون جبران کنیم .

آقا بهروز اومدن دیدنمون و واسه کوثری یه هدیه خیلی زیبا آوردن یه النگو خیلی قشنگ دستشون درد نکنه هدیه یک سالگی کوثری بود.

 

 

آخر هفته هم رفتیم روستا شون که خیلی هم زیبا و با صفاست کلی خوش گذشت به کوثر که خیلی خیلی خوش گذشت آب و هوای سالم و یه گردش حسابی .

روز جمعه صبح از خواب بلند شدیم صبحانه یه تخم مرغ آبپزکردم برات و حرکت کردیم به نیم ساعت تقریبا راه بود تو ماشین تخم مرغ رو تو ماشین خوردی بعد هم کلی اذیت کردی تو ماشین نزدیک های روستا سرت از ماشین میدادی بیرون باد میخورد به صورتت خوشت میومد بعد هم تا رسیدیم سلام و احوال پرسی رفتیم تو باغ ها گشت و گذار و کمی از میوه ها خوردن شما هم بدت نمی اومد کلی گل چیدی و عکس گرفتی با کفش دوزک کوچولو بازی کردی و بعد هم کلی اناب خوردی پاهات رو روی خاک ها کشیدی بعد تو راه برگشتن یه الاغه رو دیدیم خیلی خوشت اومده بود اول کمی تردید داشتی بهش دست بزنی اما دیدی کاریت نداره دیگه بیچاره اش کردی گوشش رو گرفته بودی میکشیدی اگه ولت میکردیم الاغه رو داغون میکردی خلاصه نزدیک ظهر رفتیم خونشون و مادرشون زخمت کشیده بودن واسمون کشک محلی درست کردن چه کشکی دستشون درد نکنه با نون محلی خوردیم و لذت بردیم به به یادم می افته دوباره دهنم آب افتاد....خلاصه نهار رو خوردیم بعد هم شما خیلی وروجک بازی در آوردی و همه رو اذیت میکردی یه طوطی داشتن که شما میخواستی همش باهاش بازی کنی ولی طوطی هنوز وحشی بود و ممکن بود گازت بگیره ولی شما دست بردار نبودی هی میرفتی طرفش از بس که فضولی تلفنشون که زنگ میخورد هرکی با تلفن حرف میزد میرفتی تو بغلش که ببینی چی میگه و چی کار میکنه بعد از کلی شیطنت خوابیدی منم کنارت خوابیدم یه دوساعتی خوب خوابی کردیم بعدش میوه ای خوردیم و مامان آقا بهروز ما رو دوباره با کلی خجالت راهی کردن کلی بهمون گردو دادن و نون محلی که شما خیلی دوست داشتی و یه عالمه تو ماشین خوردی خلاصه خدا حافظی کردیم و راه افتادیم خیلی روز خوبی بود خیلی خیلی خوش گذشت دستشون درد نکنه .....شب هم رفتیم عقد کنون یکی از اقوام بابایی اونجا حسابی رقصیدی و شیطنت کردی بعدش هم تو سالن غذا خوری رو میز یه عالمه آتیش سوزوندی همه قاشق چنگال ها رو میریختی پایین دستمال کاغذی ها رو تکه تکه می کردی نو شابه هارو جمع میکردی طرف خودت و بازی میکردی خلاصه دیوانه کردی منو بعد هم بلند بلند واسه خودت میخوندی( بَبِ عی بَ بَ ) من اول فکر میکردم داری بابا رو صدا میکنی ولی درست که دقت کردم دیدم داری یه شعر میخونی که تو ماشین برات میخوندیم (بع بعی میگه بع بع دمبه داری نه نه پس چرا میگی بع بع) این شعر رو کمیش رو یاد گرفته بودی و داشتی بلند بلند تو سالن میخوندی واسه خودت قربونت برم این اولین شعری هست که یاد گرفتی الان هم که ازت میپرسم بعی میگه : خودت زود میگی بع بع و باز یه کم من میگم و زود تو جواب میدی قربون دختر باهوشم بشم من خلاصه روز خوبی و پر از وروجک بازی بود برای شما شب هم دیگه داغون و خسته به خواب رفتی...................

 

 کوثر و آقا بهروز

 

کوثر مامان بابا

٠

 

کوثر در کنار گلهای محمدی که خیلی هم دوست داشت و مدام دستش میگیره و بو میکنه

 

کوثر کنار بوته های زرشک که تازه گل داده و ماشاالله حسابی پر باره

 

کوثر و الاغه بیچاره که داره گوشش رو میکنه

اینجا داره نازش میکنه

کوثر در کنار خوشه های جو

 

 

بازم از آقا بهروز ومادرشون ممنونم

این گلها رو تقدیمشون می کنم

[ يکشنبه 31 ارديبهشت 1391 ] [ 20:33 ] [ زینب فتوحی ]

 

 

 

 

سلام دخمل گلم خوبی امیدوارم همه نی نی ها خوب باشن دیگه تصمیم کبری گرفتم که مطالب زیادی که باید تو وبلاگت بگذارم رو زود به زود بگذارم آخه خیلی زیاد شده و کلی هم عکس داری و کلی هم هنر جدید زدی که باید همه اش رو تعریف کنم اول از همه یه خبر خوب فاطمه جون دوست صمیمی من یه نی نی تو راه داره سال دیگه این موقع کلی باهاش درگیری داره و دیگه از اون خواب های طولانی در طول روزش دیگه خبری نیست..........خوب حالا از خودت عصر های زیادی رو با هم میریم تو پارک خیلی بازی میکنی من خیلی خسته میشم ولی به شاد بودن تو می ارزه با بچه های دیگه بازی میکنی میشینی پیششون ولی خیلی حسودی و نمیگذاری کسی به اسباب بازی هات دست بزنه بچه ها تو پارک با توپ های پلاستیکی بازی می کنن و منم برات از همون ها گرفتم وقتی تو مغازه توپ رو دادم به دستت از خوشحالی چشمات برق می زد و وقتی رفتیم تو پارک زود شروع به بازی کردن باهاش رو چمن ها شدی......با وسایل تو پارک هم گاهی بازی می کنی به تاب میگی تا تا ولی سرسره رو از همه بیشتر دوست داری وسط هفته پیش با بابایی رفتیم به پارک خلوت و کوچیک اول ساندویچ خوردیم به شما هم ساندویچ سیب زمینی دادم ولی همش می خواستی ساندویچ بابا رو بخوری یکی اونم خیلی تند بود و شما هم بیخیال نمی شدی ویکدفعه گاز زدی دهنت بد جور سوخت جیغ بلندی زدی و با دستت ساندویچ بابایی رو زدی و ااَ کردی منو بابا هم میخندیدیم بهت بعد بهت دوغ دادم که خوب بشی بعد با هم سه تایی رفتیم سوار تاب شدیم بابا خیلی سال بود سوار تاب نشده بود من و شما هم با هم سوار بودیم ولی میترسیدی نمیشد تند برم بعد دادمت به بابا و کلی تنهایی تاب سواری کردم خیلی خوب بود...........وقت هایی که میریم سوپر مارکت و میخوام چیزی برات بخرم تا به مغازه نزدیک میشیم زود میگی م َ مَ می فهمی که میخوام خوردنی بگیرم و وقتی از تو پارک میریم سمت مغازه بابایی تا مغازه بابا رو میبینی میگی بابا.............پنج شنبه با یه اتفاق عجیب روبرو شدم یک هفته همش نصف شب گریه می کنی نمیفهمیدم واسه چیه تا اینکه 5شنبه تو مغازه داشتم باهات بازی میکردم که یه دندون جدید دیدم درست نگاه کردم دیدم دندون کرسی یا آسیاب  داره در میاد اونور رو نگاه کردم دیدم بله جفت با هم داره در میاد الهی بمیرم برات خیلی درد کشیدی جالب اینجابود که 4 تا دندون بالا و 4 تا پایین داری و بین دندون های در اومده و کرسی هنوز یه دندون در نیومده و وسطشون خالیه از وسط رفتی به آخر ...............خیلی به شیر خوردن وابسته شدی نمی دونم چه کار کنم اصلا نمی تونم شیر خوردن موقع خوابت رو ازت بگیرم اگه سیر هم باشی باید یخوری معتاد شدی به شیر مادر وقتی بهت نمیدم پستونکت رو پرت میکنی بیرون و جیغ میزنی و تا جایی که من کنار بیام ادامه میدی و گاهی هم عین معتاد ها به خودت می پیچی و نق نق میکنی ..........نماز خوندنت خیلی بامزه است وقتی نماز میخونی مهر رو میگیری کنار گونه ات و آروم آروم یه چیز هایی برای خودت پچ پچ میکنی مثلا ادای خوندن من رو در میاری.............یاد گرفتی بوس صدا دار میکنی و بوس میفرستی خیلی بلا شدی .....فعلا تا اینجا ............چند تا عکس جدید هم میگذارم بازم منتظر ما باشین دوست  های گلم.............

 

 

این عکس مربوط به قبل از سال هست از تو گوشی بابایی پیدا شده تازه فرم موهات رو میشد اینجوری بست اما حیف که اصلا وا نمیستی که برات ببندم

عین تربچه شدی

اینم مال 2 هفته پیشه که میخواستیم بریم بیرون

این دامن خوشگل رو از لار گرفتم

قربون اون خنده های شیرینت


 

اینجا هم کم کم داری می افتی

راستی روز زن هم بابایی یه سشوار گردان برام گرفت

غافل گیر شدم انتظار نداشتم تو این شرایط بد چیزی برام بخره دستش درد نکنه ممنونم

[ شنبه 30 ارديبهشت 1391 ] [ 17:05 ] [ زینب فتوحی ]

سلام از باب این که مامان حوصله نداره بنویسه گفتم حداقل بیام چند تا عکس بگذارم تو وبلاگت که دلم مامان بزرگ و خاله مصی رو شاد کنم ببخشید این روزها روزهای خوبی نیست.............


تو این عکس ها کوثر داره دف میزنه این دف رو مامان جون براش گرفته خیلی دوستش داره هر وقت میزنه خوندش هم باهاش میخونه و صدای هر دوشون تو خونه میپیچه حسابی......راستی راه رفتنت خیلی بهتر شده ولی هنوز میخوری زمین .....یه اتفاق بد که چند روز پیش برات افتاد این بود که چونت خورد به لبه سنگ کنار پنجره و زخم شد خودت خیلی گریه نکردی ولی زبونت هم خون اومد و چونت هم همینطور خدا رو  شکر اتفاق بدتری نیوفتاد باید بیشتر مواظب باشم .............

 

اول این عکس رو گذاشتم آخه خیلی به همه خانواده ما شبیه مخصوصا الان خود خاله جونش هست


اینجا داره کم کم شروع میکنه اول میخنده و یه صحبت کوتاه با حضار محترم که فقط شامل مامانی میشه

و شروع میشه با تمام ظرافت و زیبایی خیلی هم خوش صدا و با آهنگ زیبایی که نت رو خودش ساخته و این قطعه زیبا موسیقی رو تقدیم به مامانش می کنه

اینجا هم موسیقی رو با شعر زیبایی که خودش ساخته بود همراه میکنه و همزمان میخونه

و تمام میشه و مورد تشویق مامانی قرار میگیره(قربون موسیقی دان کوچولو)

البته من و بابایی دوست داریم شما ویلونیست بشی

[ سه شنبه 26 ارديبهشت 1391 ] [ 12:53 ] [ زینب فتوحی ]

این یه بازی هست از وبلاگ مبینا گرفتم جالب بود ببخشید مبی یادم رفت اجازه بگیرم

 

اگه مـآهی از سآل بودَم ~~>تیر

اگه 1روزه هفت ِ بودَم ~~> پنجشنبه

اگه نوشیدَنی بودَم ~~> آب زرشک

اگه درخت بودَم ~~> گردو

اگه میوه بودَم ~~> زغال اخته

اگه گُل بودَم ~~> میخک

اگه آب ُ هوـآ بودَم ~~> برفی

اگه رَنگ بودَم ~~> صورتی !

اگه پرَنده بودَم ~~> پرستو

اگه صِدا بودَم ~~> صدای موج های ساحل

اگه فعل بودَم ~~> آمدن

اگه زَم ـآن بودَم ~~> زمانی که پیش اونایی که دوسشون دارم هستم

اگه 1فیلم بودَم ~~> مادر

اگه پزشک بودَم ~~>دکتر پوست و زیبایی

اگه 1پنج ـره بودم ~~>پنجره رو به کوه بلند و سبز جنگل

اگه سآز بودَم ~~> ویلون

اگه کتاب بودَم ~~> شعر

اگه شعر بودَم ~~> شعرای سهراب:x

اگه طَبیعت بودم ~~> تپه سبز

اگه حِس  بودَم ~~> حس مادری

 

[ دوشنبه 25 ارديبهشت 1391 ] [ 18:25 ] [ زینب فتوحی ]
درباره کوثر جونی

((((( وإِن یَکادُ الّذینَ کَفَروا لَیُزلِقونَکَ بِأَبصارِهِم لَمّا سَمِعُوا الذِّکرَ و یَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ * و مَا هُوَ إِلاّ ذِکرٌ لِلعَلَمین))))) این وبلاگ دفتر خاطراتیست که تمام خاطره های خوب و بد دخملم توش نوشته میشه، تا دخملی ما از لحظه لحظه های زیبای زندگیش خاطره داشته باشه و بدون مامان و بابا چقدر دوسش دارن