کوثری عشق مامان و بابا

1

به افتخار نازنین جونم و شیطنت مامانی

سلام نازنین جون من و کوثر هم خیلی دوست داریم شما رو از نزدیک ببینیم آقا بهروز گفت که خیلی عکس های کوثری رو نگاه میکنی و دوست داری منم خواستم ازت تشکر کنم به خاطر این همه محبتت به کوثر فدات شم انشاالله همیشه تو زندگیت موفق باشی   نماز خوندن کوثری   کلاه و شالگردنی که آقابهروز برات سوغاتی داده اینم شیطنت مامانی ( بی حوصله بودیم تو خونه هم تو هم من خواستم کمی سرگرم شیم ولی کلی خندیدم)   ...
27 آذر 1391

کوثر و حاظر جوابی هاش

این روزها خیلی حاظر جواب شدی واسه هر کاری که انجام میدی یه چیزی میگی و واسه هر حرفی کهزده میشه یه جوابی داری وروجک من چند تا رو میخوام تعریف کنم یادت بمونه دیروز خونه بابابزرگت بودیم داشتیم شام میخوردیم شما و ارشیا داشتی بازی میکردی بعد بابابزرگ گفت ارشیا کوثر رو بوس کن یه دفعه تو گفتی نه بوس نه بده همه با این حرف تو تعجب زده و زدیم زیر خنده که از کجا به زبونت اومد گفتی بوس بده........چند روز پیش داشتی طبق معمول کمد کتاب ها رو به هم میریختی رسیدی به فلش کارت هایی که واسه خودت خریدم میخواستی دست بزنی چون میدونستی من اعتراض میکنم و صدام در میاد اول به من میگی مامانی دبا(یعنی دعوا ) نکن میگم برا چی من که دعوات نکردم دوباره میگی دعوا ن...
20 آذر 1391

کوثر و پایان 19 ماهگی و 20 ماهگی و پستونک و قرمزی

سلام دخملم تو خودت بیستی و نمره ی بیستی عزیزم فدات بشم بلبلی شدی واسه خودت خانومی شدی عسلکم امروز 5 روزه با پستونک خدا حافظی کردی بله یکدفعه از روز دوشنبه تصمیم گرفتم پستونک بهت ندم وشما هم بدقلقی نکردی جز موقع خوابت اونم یک دوبار دیگه درخواست پستونک نکردی گهگاهی که سراغش رو گرفتی گفتم هاپو خورده و تو هم دیگه بیخیالش شدی پریروز عروسکت دستت بود و اومدی پیشم و گفتی نی نی پیسی (پستونک) میخواد منم خنده ام گرفته بود که به روش خودت سراغش رو میگرفتی منم گفتم به نی نیت بگو پیسی رو هاپو خورده تو هم همین رو به عروسکت گفتی و رفتی باقی بازیت رو کردی خلاصه تا امروز حداقل راجع به این مورد موفق شدم.......این روزا متوجه این شدم که نسبت به بعضی کارتون ها و...
10 آذر 1391

تاسوعا و عاشورای دوم کوثری

امسال سال دومی بود که محرم رو دیدی و خدا رو شکر تو مراسم شرکت کردی تو مراسم شیرخواران نتونستیم شرکت کنیم بابایی حالش بد بود نشد ما رو ببره روز تاسوعا هم خودمون رفتیم بادیدن مراسم خیلی متعجب بودی و چشم بر نمیداشتی سینه زدن رو هم یادگرفتی و انجام میدادی از دیدن برچم ها خوشحال بودی و ذوق میکردی با خوندن مداحی تو هم میخوندی البته چیزایی که خودت میدونستی چیه شب تاسوعا بابایی رو مجبور کردیم ما رو دوباره ببره سینه زنی به قول کوثری سی زنی از دیدن صدای تبل ها به شور اومده بودی مسخره بود نمیدونستی دست بزنی یا سینه گاهی قاطی میکردی اول دست میزدی و دوباره یادت می اومد باید سینه میزدی نم نم بارون شب تاسوعا رو زیباتر و دلگیر تر کرده بود تو بیخیال نمیشدی ...
6 آذر 1391
1