کوثری عشق مامان و بابا

www.kosarjoon.com

کوثر و خما

حتما میپرسین خما چیه خب خما همون خرما به زبون کوثری هست میخوام چند تا عکس از چیدن خرما بگذارم البته آخر خرما ها بود و آقاجون داشت هرچی دیگه رسیده بود رو می چید و خوشه های بزرگ خرما که ما بهش میگیم پنگ رو از درخت جدا میکرد و کوثری هم که دوق اینو میکرد که بابایی رفته بالا و گاهی چند دونه خرما هم میریزه پایین و با هر دفعه که میریخت یه هورا میکشید   اینجا داره میگه بابایی بالاست اینم شاخه های خالی شده از خرما اینجا هم دستش پر از خرماست داره جمع میکنه بریزه تو ظرف البته گاهی هم میخورد ...
7 آذر 1391

عاشورا

ای اهل کوفه رحمی   ای اهل کوفه رحمی این طفل جان ندارد خواهد که آب گوید اما زبان ندارد دیشب به گاهواره تا صبح دست وپا زد امروز روی دستم دیگر توان ندارد هنگام گریه کوشد تا اشک خود نوشد اشکی که تر کند لب دور دهان ندارد رخ مثل برگ پاییز لب چو دو چوبه خشک این غنچه بهاری غیر از خزان ندارد ای حرمله مکش تیر یکسو فکن کمان را یک برگ گل که تاب تیرو کمان ندارد شمشیر اوست آهش،فریاد او تلظی جانش به لب رسیده تاب بیان ندارد رحمی اگر که دارید یک قطره آب آرید بر کودکی که در تن جز نیمه جان ندارد با من اگر بجنگید تا کشتنم بجنگید ...
3 آذر 1391

کوثر و آقا رضا

سلام به همه دوستایی خوبمون حال کوثری رو به بهبودی هست شکر خدا الهی هیچ بچه ای مریض نشه خیلی سخته ببینی بچه های معصوم و بیگناه مریض شدن تازه بازم خوبه این مریضی ها علاج دارن خدا صبر بده پدر مادر هایی رو که با بیماریهای لاعلاج بچه ها شون دارن طاقت میارن و دم نمیزنن الهی همه شفا پبدا کنن. ابن عکس ها مربوط به مسافرتمون هست آقا رضا که حالا صاحب یه دادش ناز به اسم پوریا شده داره با کوثر بازی میکنه رضا کوثر رو خیلی دوست داره و همش میخواست با کوثر باشه و کاراهای کوثر خیلی وقت ها براش جالب هم بود و از کارها تعجب میکرد و میخندید ......این چادری که کوثر و رضا توش هستن رو خاله جون واسه کوثری گرفته دستش درد نکنه همیشه ما رو شرمنده خودش میکنه اگر دقت...
2 آذر 1391

خروسک

سلام دخمل گلم سرماخورده و خروسک گرفته خیلی صداش بد شده خیلی اذیته الهی قربونش برم اینقدر وقتی سرفه اش میگیره حالش بد میشه از بس درد داره گریه میکنه فداش بشم الهی وقتی مریض میشه اونقدر از اینکه ازش خوب مراقبت نکردم از خودم بدم میاد که حد نداره منو ببخش نفسم ....با تمام اینکه حالش بد هست ولی وروجک بازی های خودش رو هم در میاره و ما رو میخندونه............   اینم کوثر و مامان جون وقتی مامان جون خیاطی میکرد کوثر زود میدوید میرفت رو پاش مینشست که ببینه چیکار میکنه و مامان جون هم بیچاره با همون وضعیت خیاطی میکرد وقتی میخواست چیزی برش بزنه هم زود میدوید پارچه رو جمع میکرد و کنار خودش میگرفت و میگفت ادازه است یعنی اندازه است وروجک ساع...
29 آبان 1391

کوثر و بابایی

کوثر لار که بودیم خیلی با آقاجون خوب بود همش صداش میزد بابایی چون ماها بابا صداش میکردیم اونم یا بهش میگفت بابایی یا میگفت آقا جون الان هم وقتی فیلم های اون جا رو نشونش میدم همش بهانه آقا جون رو میگیره خلاصه اون جا که بود خیلی جریانات با اقاجون پیش میآورد و همش خودش رو شیرین میکرد باهاش نماز میخوند هرجا میرفت دنبال سرش اینور و اونور میرفت خیلی وقت ها هم بهش میگفت بشین و اشار میکرد به کنار خودش که منظورش این بود که بابایی بشینه پیشش ظهر هم که میشد اگر نمیخوابید بیچاره آقاجون رو نمیگذاشت بخوابه هر وقت آقا جون میخواست چیزی بخوره زود خودش رو بهش میرسوند و تو خوردن کمک میداد خلاصه کم خودشیرینی نمیکرد این وروجک واسه بابایی ...........یه روز که می...
25 آبان 1391

عکس

تو این پست کمی عکس میگذارم ...... اینجا دخملی آماده شده بره عروسی خودش یه عروس ناز کوچولو شده طبق معمول دوربین مامان شارژ نداشت و با گوشی دایی جون عکس گرفتیم تو عروسی اونقدر به خودت مینازیدی آخه همه توجهشون به تو بود و تو هم کلاس میگذاشتی رضا جونی خیلی ازت خوشش اومده بود و میخواست ببوستت اما تو نمیگذاشتی اینجا هم بندر عباسه وقتی میخواستیم با قطار برگردیم از بندر عباس بر گشتیم کلی آب بازی کردی و دست توی شن ها میکردی و کلی ذوق میکردی بیچاره شدیم تا تونستیم از آب بکشیمت بیرون اینجا هم شن ها رو رویختی روی صورتت   ...
20 آبان 1391

کوثر وماجراهای سفر

سلام به همه دوستهایی که خیلی وقته ازشون خبر ندارم ببخشید که نمیام پیشتون ولی غیر از مامان ریحانه جونی و مامان پرنیا جون و آقا بهروز کسی هم سراغی نمیگیره ازمون .. کوثر تو زادگاهش خیلی داره خوش میگذرونه هر چند دلتنگ بابایی هست ولی چون بازی میکنه همش سرش گرمه ولی من خیلی دلم واسه بابایی تنگیه یه عالمهههههههههههههههههه ...... خب کمی از ماجرا های کوثری بگم هر چند یه عالمه عکس داره ولی چون رم ریدر ندارم نمیتونم بگذارم تو وبلاگ پس فعلا ماجراهاش رو تعریف میکنم اولی ا اجرای دایی جون و کوثر ...... دایی جون خسته از کار برگشته بود خیلی شونه هاش درد میکرد اومدم رگ گردنش رو بگیرم که خوب بشه دایی جون دردش می  اومد و ناله میکرد کوثر داشت ...
6 مهر 1391

کوثر و مسافرت

سلام ما هم بالاخره اومدیم پیش مامان بابایی خیلی خستی روحی داشتم و دلم میخواست پیششون میبودم ولی حیف بازم باید دوری و دلتنگی همسرم رو بکم نمیدونم این دوری ها تا کی ادامه داره هی وای من خلاصه ما اومدیم به زادگاه کوثری و کوثری و مامانی دلتنگ بابایی هستیم هر از گاهی کوثری بابایی رو صدا میزنه یا سراغش رو میگیره معلومه دلش تنگه براش ....اینجا با خانوم ها خیلی خوبی ولی رابطه با آقایون خیلی داغونه با مامان جون از همه بهتری بعدش با خاله جونی و بعد با آقاجون آمنه و فاطمه رو هم دوست داری و میری پیششون ولی با آقایون دیگه خیلی مخالفی و گریه میکنی و نمیری طرفشون...اینجا دو تا نینی تازه اومدن یکی آقا صدرا و یکی آقا پوریا که اول هفته به دنیا اومده پور...
25 شهريور 1391

1 سال و 5 ماهگی کوثری

سلام دخمل گلم امروز 17 ماهه شدی عزیزم روزگار مثل باد میگذره میرسم از روزی که چشم به هم زدنی بزرگ شده باشی از بزرگ شدنت نمیترسم از این میترسم که خواه نا خواه وقتی بزرگ بشی مشغله هات اونقدر زیاد میشه که مثل امروز اینقدر کنار هم نیستیم و با هم الهی همیشه سلامتی تو رو ببینم چه کنارم باشی چه از من دور............ خیلی خیلی خیلی شیرین شدی اونقدر که حد نداره هر روز واژه ی جدیدی رو به زبون میاری شاید خیلی ها رو یادم میره بگم ولی مثل سریال تلوزیونی شدی که هر روز همونی ولی با برنامه ای جدید دیشب وقتی رفتیم خونه دویدی سمت عروسکت و بغلش کردی و از عمق وجودت بهش گفتی عزیییییییییییییزم وای که دلم غش رفت اونقدر با عشق به آغوش کشیدیش که نگو .یاعروسک رو ...
16 شهريور 1391

کوثر و باز هم اسباب کشی و دردسر

اینم یه عکس هنری از نفس مامان سلام دخملم نمیدونم گرفتاری ها کی تمام میشه آرامش نیست تو زندگی بعد از چپ کردن ماشین بابایی که الان کم کم داره یک ماه میششه که بی وسلیه اایم تو این اوضاع خونه هم  عوض شد و باز اومدم تو آپارتمان خیلی خونمون کوچیکه دیگه مجبوریم اجاره نشینی بهتر  از این نمیشه فقط خوبی داره اینه که آدم غرغرویی دور و برمون نیست و تمام واحد ها جوون هستن هر چند فکر کنم بیشتر مردن ولی فکر کنم یکی دو تا خانواده هم هستن خب ولش کنم این چند روز اسباب کشی کردیم و الان هم مستقر شدیم فقط بیشتر از همه نق زدن ها و شیطنت های تو خسته ام کرد از این ور جمع و جور میکردم باز تو میریختی و پخش میکردی و مدام نق میزدی بغل بغل دیوانه شد...
16 شهريور 1391