کوثری عشق مامان و بابا

1

کوثر و جارو دستی

سلام دختر گلم دیشب زنگیدم به بابایی و بهش گفتم یه جارو روفرشی از این دستی های ساده بگیره که هی من مجبور نباشم مدام جارو برقی بکشم ماشاالله شما  که به هیچی رحم نمیکنی نمیدونم چطوری همه جا زود کثیف میشه دیگه کم آوردم خلاصه بابایی یه جارو دستی روفرشی شکل به کفش دوزک خوشگل گرفته بود منم همون موقع کشیدم رو فرش ببینم خوبه یا شما هم کاملا منو نگاه میکردی ببینی چه کار میکنم بعد ولش کردم تو هم کنارم نشسته بودی تا دستم رو از روش برداشتم دیدم تو هم اونو گرفتی کار منو تکرار کردی و همینججوری اونو روی فرش میکشیدی من و بابایی هم تا شما رو دیدیم با هم زدیم زیر خنده ولی شما همچنان به کارت ادامه میدادی الهی قربون دختر باهوشم بشم.....چند ماهه که سر س...
18 دی 1390

کوثر و بازیگوشیها

سلام دخترم عزیزکم خیلی بزرگ شدی این روزها دیگه به سادگی حرفت نمی شم خیلی بازیگوش شدی با اینکه ریزه میزه هستی ولی بازم من حریفت نمیشم مدام میخوای همه جا بری به همه چی ور بری جدیدا ادای خنده های ما رو در میاری و میخوای مقل ما بلند بلند بخندی اینقده بامزه میشی هر کاری میکنم خوب بهم نگاه میکنی تا بتونی خودت هم انجام بدی باز کلمه آب رو هم یاد گرفتی و لیوان یا شیشه شیر رو که نشونت میدم خودت هم میگی آب دیشب همه یه کلمه جدید میگفتی اما نمیدونم منظورت به چی بود و برای چی داشتی میگفتی....خلاصه که خیلی بلا شدی وقتی کتاب هات رو دستت میدم به تقلید از من که برات کتاب میخونم اون ها رو ورق میزنی و بلند بلند واسه خودت میخونی جالب اینجاست که کتاب رو که ازت...
17 دی 1390

اولین دندون عسل خانوم کوثر خانوم گلم

سلام اول از همه باید از همه کسانی که بهمون رای دادن تشکر کنم و بگم ممنونم که مثل همیشه دوستیتون رو بهمون ثابت کردین ...........برنده نشدیم ولی خوب دیگه اینم مثل خیلی مسابقه های دیگه بازنده هم داره یکیش هم ما ............به همه اونهایی هم که برنده شدن تبریک میگیم........مبارک باشه از خود گل دخترم بگم .....کوثر جون بالاخره اولین دندونشون در اومد .....عزیزم مبارک باشه ......از چند روز پیش لثه پایینت رو دیدم که سفید شده بود و کمی هم سر باز کرده بود دیروز داشتم باهات بازی می کردم که همینجور که لبهای نازت رو میبوسیدم یکدفعه شما هم نامردی نکردی و همینجور که میخندیدی گاز گرفتی لب های منو حس کردم گاز گرفتنت مث...
12 دی 1390

تولد 9 ماهگی کوثر

خوب دخترم الان رسیدی به مدت زمانی که تو شکمم بودی 9 ماه دو دلم مامانی و الان هم نه ماه روی کره خاکی ...........میبینی همه چیز چقدر زود میگذره میبینی گلم عمرها مثل باد میگذره ازش استفاده کن.... امروز انگار میفهمیدی که 9 ماهه شدی بد جور شیطنتت گل کرده بود و شلوغ بازی میکردی رفتم تو اتاق که هم کمی دو رو ور رو مرتب کنم هم سر و صدای شما بگذاره بابایی بخوابه ولی دست به هر چی میزدم زود می اومدی و از دستم میگرفتی و جیغ میزدی و میخندیدی منم با تعجب زهت نگاه میکردم ای وروجک ....هر وقت بابایی برات بشکن میزنه تو هر وضعیتی باشی خودت رو شروع میکنی به تکون دادن و میرقصی باهاش......جدیدا یادگرفتی وقتی بهت میگم بده هر چی تو دستت هست میدی بهم البته اگ...
7 دی 1390

شب یلدا

می دونی گلم من برات از شب یلدا چیزی ننوشتم چون خاطره ای ازش ندارم که هیچ خاطره ی بدی هم ازش دارم واسه این هیچ وقت شب یلدا برام اهمیتی خاصی نداشته . هر سال شب یلدا که میشد یادم نمی آد که یایام پیشمون بوده آخه اون خارج از کشور کار میکرد و معمولا زمستون ها رو پیشمون نبود یا اگر هم بود من یادم نمی آد یلدایی رو پیشمون بوده این یکی از عواملی که از یلدا خوشم نمیاد و دیگه اینکه سال اولی که اومده بودم اینجا شب بلدا خیلی تو فکر خانواده خودم بودم که اونجا چقدر رسم های جالبی دارن و واسه تازه عروس ها تو هر موقعیتی و هر مناسبتی هدیه میبرن ............ خود این ها هم این رسم ها رو دارن ولی واسه من هیچ کدومش رو عمل نکردن ولی واسه دخترشون و دامادشون هر ر...
5 دی 1390

یه کمی از اوضاع کوثر

خوب خیلی حرف های برای گفتن دارم ولی نمی دونم چرا اینقده تنبل شدم. به هر حال امروز کمی برات مینویسم عزیزم. شما الان داری وارد 10 ماهگی میشی و در واقع نه ماهت میشه نمی دونم باید چی بهش بگیم میشی نه ماهه ولی وارد 10 ماه میشی به هر حال زیاد هم مهم نیست مهم اینه که زمان داره میگذره و تو داری بزرگ میشی انگار همین دیروز بود که دو دل من بودی و من هر روزم رو با تکون خوردن های تو میگذروندم و اگر یه روز تکون نمیخوردی دپرس بودم و حال خوبی نداشتم .............خلاصه گذشت ولی خوب بود الان خیلی شیطون و شیرین تر شدی خیلی بازی میکنی خیلی سر به سر من میگذاری و خیلی هم زور میزنی که حرف بزنی و نمیتونی اداهای خیلی جالبی در میاری و من و بابایی لحظه ل...
5 دی 1390

روز شیرخواران حسینی

مراسم روز شیر خواران حسینی رو امسال برای اولین بار با تو رفتم گلم و به مادر شدنم افتخار کردم. مراسم خیلی زیبا بود و مداحی خیلی خوبی بود و خیلی فضای روحانی و حال و هوای خاصی ایجاد شده بود . صبح از خواب بلند شدی زود آماده کردمت و زود رفتیم هوا بد نبود مجبور شدم صبحانه ات رو ببرم اونجا بهت بدم آخی خیلی زود شروع شده بود. اونجا خیلی دمق بودی و نق میزدی نمیدونم چرا شاید به خاطر این بود که زود بیدار شده بودی خلاصه همش تو بغلم بودی کم کم خوابت برد و مراسم که تموم شد بیدار شدی . خیلی حال عجیبی داشتم شاید امسال حس خاصی نسبت به روضه هایی که خونده میشد داشتم . اینم چند تا عکس خوشمل از شما دختر حسینی من   ...
23 آذر 1390

شیطنت و بازیگوشی کوثری

این دختر ما خیلی شکمو و هر چیزی که میبینه مثل همه نی نی ها اول با دهنش تست میکنه ......... دختر گلم میخوام یه مورد از غفلت های خودم و شکمو بودن شما رو تعریف کنم باید بگم خدا رو شکر که اتفاق بدی برات نیافتاد ..............امروز داشتیم غذا میخوردیم که شما بیدار شدی از دور ما رو نگاه میکردی اما تنبلیت گل کرده بود و نمیومدی جلو خلاصه آخر های غذا بالاخره اومدی پیشمون و میخواستی شیشه سس رو برداری ما هم از جلوت جمعش کردیم من و بابایی غذای تند خیلی دوست داریم و با غذا حتما فلفل میخوریم امروز هم همینطور خلاصه غذا رو که خوردیم بابا بلند شد که بره سر کار آخه خیلی کار داشت مجبور بود زودتر  بره ......خلاصه بابا رفت دم در و منم ظرف غذا رو بر...
22 آذر 1390

کوثر و آقا بهروز

خوب این دفعه از اومدن یه مهمون که به شما خیلی لطف داشته میخوام بگم. بله آقا بهروز دایی نوشین جون اومدن بیرحند و به ما هم یه سری زدن هر چند ما نتونستیم ازشون خوب پزیرایی کنیم آخه موقعی اومدن که شما مریض بودی .....خلاصه اومد پیشمون و یه عالمه هدیه از طرف خودشون و نازنین و نوشین و سیما جون برای شما آوردن و ما رو حسابی خجالت دادن...............شما با دیدن آقا بهروز هیچی نمیگفتی خوشبختانه گریه نکردی بیشتر خجالت میکشیدی یواش یواش یخت آب شد و با اش بازی کردی و میخندیدی و هی به حالت خجالت سرت رو برمیگردوندی طرف بابایی و خودت رو قایم میکردی.........کاش نوشین جون و نازنین و سیمای عزیز هم باهاش بودن و ما هم اونا رو می دیدیم ولی حیف نشد ..............
22 آذر 1390