کوثری عشق مامان و بابا

تولد هفت ماهگی

تولد هفت ماهگیت مبارک گلم گلم به این زودی هفت ماه از زندگیت سپری شد هر روز بهتر و زیباتر و مهربون تر و با نشاط تر از دیروز هستی و پدر مادرت رو به زندگی امیدوار میکنی عزیز دلم الان دیگه همه آرزو و زندگی من هستی و بی تو من دیگه هیچم من در تو خلاصه میشم عسلم پس همیشه سالم و سرحال بمون ...بینهایت دوست دارم . از تمامی دوستانی که امروز رو به دخملی تبریک گفتن ممنون کوثر شما رو از راه دور میبوسه ...
9 آبان 1390

پیشرفت های دخملی

دختر نازم سلام  عزیز دلم این روزا خیلی واسه خودت پر حرف شدی و آواز خون اونقدر بعضی مواقع باخودت حرف میزنی یا بلند بلند آواز میخونی که کلی دیدنی شدی بعضی مواقع اینقده صدات رو میبری بالا که اگه تلوزیون نگاه کنم نمی فهمم چی میشه و چه خبره دیگه اینکه امروز بعد از یک ماه و نیم غلتیدن از اینور اتاق رفتن به اونور اتاق تازه تونستی خودت رو سینه خیز رو زمین بکشی اگه خدا کمکت کنه شاید تا یک هفته دیگه چهار دست و پا کنی الهی قربونت برم من............. خودت رو واسه من و بابایی خیلی لوس میکنی به من که خیلی زیادی میچسپیو مدام آویزونمی   این عکس ها رو موقعی ازت گرفته بابا جون که از بیرون اومده...
1 آبان 1390

کوثر و وان بادی

این وان بادی رو عمو ابراهیم بهت هدیه داده البته هدیه های اون و خاله مصی کم نبوده دستشون درد نکنه ولی این وان رو هم اون بهت هدیه داده تو اتاق توش میشینی و با اسباب بازی هات بازی میکنی هر وقت هم خسته میشی خودت رو ولو میکنی توش اینم تقدیم به خاله جونی و عمو ابراهیم انشاالله واسه نی نی خودشون جبران کنیم ...
27 مهر 1390

کوثر و باباش

کوثر بابایی رو خیلی دوست داره و بود و نبود بابایی تو خونه خیلی روش اثر میگذاره هر وقت بابایی از مغازه میاد از پشت سر کوثر رو صدا میکنه و کوثر هم خیلی سریع سرش رو برمیگردونه و دنبال بابایی میگرده و وقتی میبینه گل از گلش میشکفه  و میخنده و دستاش رو واسه بابایی باز میکنه تا بغلش کنه وقتی هم خوابش میاد کنارش میخوابه خوابش میبره و وقتی مهم داره بازی میکنه کنار بابایی آروم میشینه و بازیش رو میکنه و انگار خیالش راحته که بابایی پیششه و خیلی وقت ها هم مثل این عکس پایین وجودش رو واسه بابایی ثابت میکنه که باباجون بهش توجه کنه خلاصه این پدر و دختر خیلی واسه هم دل و قلوه میدن     ...
27 مهر 1390

کوثر و دوست های جدیدش

این دو آقا پسر دسته گل های صاحب خونمون هستند که طبقه بالا خونه زندگی میکنن ما طبقه همکفیم یکیشون 2 ساله ویکی دیگه 3 ساله و نیمه  است اسم هاشون امیر حجت و امیر محمد هست خوبن فقط کمی بازیگوش و شلوغن چه میشه کرد بچه هستند و شما رو هم خیلی دوست دارن هر وقت بهشون میگم بیاین با کوثر بازی کنید زودی میان پیشت. خوشبختانه با این دوتا مشکلی نداری و وقتی پیشت میشینن تو هم ساکت بدون نق میشینی با اسباب بازی هات بازی می کنی       ...
26 مهر 1390

شرح احوالات

بازم میخوام از کارهی که انجام میدی بگم اول یه کار جدید و جالب که 1 هفته یاد گرفتی جدیدا یادگرفتی دست بدی قبلا هر وقت دستم رو به طرفت دراز میکردم تو هم دستهات رو باز میکردی و با طرف من میگرفتی اما الان وقتی بهت میگم کوثر دست بده دست راستت رو قشنگ و مردونه میاری جلو و دست میدی خیلی باحاله بقیه کلی با این کارت حال میکتت هی بهت میگن دست بده و شما هم که خسته نمیشی هی بهشون دست میدی .......... اوایل تولدت قصد نداشتم هیچ وقت از روروک برات استفاده کنم چون خیلی جاها خونده بودم روروک واسه بچه ها خطر ناکه و پیشرفتشون رو عقب میندازه واسه این گفتم بیخیال میشم اما از 5 ماهگی نظرم برگشت آخه اگه روروک بود من به خیلی از کارهام مخصوصا تو آشپز...
26 مهر 1390

یه روز صبح

یه روز صبح ساعت های 7 یا 7 و نیم بود دیدم صدای خش خش کاغذ میاد از بالای سرم خیلی گیج خواب بودم یه لحظه فکر کردم شاید باباست داره آماده میشه بره مغازه و خواستم بخوابم که یادم اومد چیزی بهش بگ م سرم رو بلند کردم که ببینمش دیدم ااااااااااااااا اینو ............. بله شما بودی بیدار شده بودی غلت زده رفته بودی بالای سرم داشتی با کاغذ های من بازی میکردی شانس آوردم پاره نکرده بودی بابایی هم کنارم خواب بود اینقده گیج بودم که نفهمیدم شما کی بیدار شدی خیلی وروجک شدی عسیسم     بازم چند تا عکس از عزیزم کوثر جون                  &...
24 مهر 1390