کوثرکوثر، تا این لحظه 7 سال و 8 ماه و 18 روز سن دارد

کوثری عشق مامان و بابا

کوثر و بابایی

1390/10/23 18:23
نویسنده : زینب فتوحی
268 بازدید
اشتراک گذاری

این پست چند تا عکس دخملی با باباجون که خیلی هم روی شونه هایی بابایی عشق و حال میکردی و هیجان زده شده بودی

پسندها (0)
شما اولین هوادار باشید!
نظرات (9) مشاهده جعبه ارسال نظر
انصراف
عباسی
23 دی 90 18:33
سلام
وب پرمحتوا و جالبی دارید..
خدا حفظش کنه کوچولوتون رو خیلی نازنینه و این حس قشنگ شما که براش می نویسید واقعا قابل تحسینه


ممنونم شما لطف دارین
مامان ریحانا
23 دی 90 20:43
ابوالفضل
24 دی 90 16:53
تفلکی عقده کول کردن داره
اخییی
خوشکله دایی اونجا کولت نمیکنن؟
من فدات شم بزا بیام پیشت شب تا صبح کولت میکنم
فعلا همیجوری سر کن این وضعیت نا به سامان رو تا چند ماها دیگه
میدونم سخته اما چاره ای نیس
تفلی در فراق داییش داره پیر میشه


از موهای سفیدش فهمدیدی داره پیر میشه یا دندونای سفیدش
دایی پسقلی
25 دی 90 1:38
هی وای من .... ماشالله چه حیایی ... چه حجبی ..... کوثر جون داره خوش بحالش میشه و کلی سواری میگیره از باباجونش.. اونوقت بابایی بنده خدا از خجالت سرشو انداخته پایین.... هی وای ما ..... عجب دوره ی نامردی شده .... بابا هم باباهای قدیم ...

سلام معلومه خیلی سرتون با لپ تاب جدیدتون گرمه
نرگس
25 دی 90 10:07
خدایش حکمت این کار چیه که همه بابا دوست دارن این کارو بکنن و همه بچه ها هم عاشق این حرکت و تا بابا رو می بینن که نشسته می پرن رو سر و کلشون ؟
خیلی باحاله خدا برای شما و باباش و ما نگرش داره همیشه همیشه


آره میبینی چیکارا میکنه این جغله ها نمی دونم چی دارن که اینقده آدم رو شیفته خودشون میکنن ممنون اومدی پیشمون
دایی پسقلی
26 دی 90 7:32
هی وای من .... چه لپ تاپی ... چه کشکی .... ای بابا .. از روزی که خریدمش هنوز فرصت 1 ساعت کارکردن هم باهاش رو نتونستم پیدا کنم. از 2 روز پیش زاهدان بودم که با داداشم اومدم چابهار .. آخه اینجا نمایشگاه بود وسایلاشو با ماشینش آوردیم. تازه دیروز ظهر رسیدیم چابهار.. بعد از ظهرش هم که تا ساعت 10 شب نمایشگاه بودیم داشتیم غرفه رو مرتب میکردیم. خلاصه تمومه این روزا این لپ لپ بیچاره توی کوله ی خودش لالا بوده.... منم در به در ... ایشالله این چند ماهه مونده سال 90 هم ( که بسیار سال بد و ناجور و خلاصه .... بود ) تموم بشه . و خدا رو چه دیدین شاید تو سال 91 اومدم بیرجند. پیش شما ...( بلا به دور باشه نه .... )
مهدی 28 کرج
26 دی 90 20:32
سلام کوثر جونمخوبی دلم برات یه ذره شدهداری چیکار میکنیچرا بابایی اذیت مبکنی گناه داره مراقب باش سواری میکنی خدایی نکرده نیفتی. من نمیدونم چرا دخترا همه بابایی هستن
معصومه مامان سهند
27 دی 90 19:15
همیشه خوش باشید و شاددددددددددد
مامان آرمان
28 دی 90 23:25
سلام.
خطاب به کوثر جون: خوش باش عزیزم....فقط این پدر و مادر هستند که از این کارهای بچه هاشون نه تنها که ناراحت نیستند بلکه خیلی هم مشتاقند که بچه ها رو سر و کولش بالا و پایین بشن


آره عاشق این کارهاشون هستیم
1