کوثری عشق مامان و بابا

www.kosarjoon.com

سوراخ کردن گوش

1391/2/3 18:02
نویسنده : زینب فتوحی
5,251 بازدید
اشتراک گذاری

سلام امروز اومدم سوراخ کردن گوش کوثر رو تعریف کنم. و یه ماجرای خنده دار کوچیک.......

دخرت گلم وقتی که به دنیا اومدی زردی داشتی و تا چند روز درگیر رفع بیماریت بودیم چون نوه اول بودی خیلی روت وسواس بود من و بابا هم که خیلی بی تجربه و ندید بدید بچه خلاصه اون موقع دلمون نیومد گوشت رو سوراخ کنیم گذشت تا سه ماهگیت موقع عقد دایی جون که دوباره رفتیم پیش اونا بازم جور نشد گوش ت رو سوراخ کنم باز برگشتیم بیرجند ولی من نمی خواستم ببرمت دکتر و با دستگاه سوراخ کنن آخه خیلی ها میگفتن بعدش خیلی اذیت میشه خلاصه نشد نشد تا قبل از سال که باز رفتیم لار گفتیم حالا دیگه موقع سوراخ کردن گوش ت هست هی این دست اون دست میکردم آخه خیلی میترسیدم که اذیت بشی ولی مامان جون اصرار داشت بالاخره رفتیم خونه زن دایی مامان جون و اون که به روش قدیمی سوراخ میکنه این کار رو برات انجام داد گریه زیاد کردی ولی خیلی اذیت نشدی با سوزن سوراخ کرد و یه نخ فرستاد تو گوش ت من خیلی ناراحت نشدم ولی خاله جون که داشت ازت فیلم میگرفت خیلی دلش پر شد و داشت گریه اش میگرفت خلاصه وقتی تمام شد واسه اینکه دیگه گریه نکنی یه سیب دادیم دستت و همین طور که اشک میریختی میخوردی و ما ازت سوال میکردیم چی میخوری و با همون حالت گریه میگفتی مَ مَم و ما هم همگی زدیم زیر خنده خیلی بامزه میگفتی ولی زود ساکت شدی بعد از چند روز که نخ رو چرب میکردیم یه شب دیدم گره نخ باز شده ولی شما که ترسیده بودی نمیگذاشتی دست بزنم و صبح نخ رو کشیدی و از گوشت در آوردی و شب هم اون یکی رو در آوردیم و گوشواره های زیبایی که مامان جون واسه تولدت گرفته بود رو گوشت کردیم خیلی بهت می اومد دستشون درد نکنه خیلی ناز شدی خلاصه گوشت یک روز قبل از سال 91 سوراخ شد......... اینم چند تا عکس از بعد از سوراخ شدن گوش ت..........

 

اینجا داری با موبایل مامان جون ور میری تا دوربین رو دیدی شرو به خندیدن کردی

نخی که به گوشت کردیم هم معلومه

اینجا هم مثلا داری با موبایل حرف میزنی خیلی باحال حرف میزنی

نخی که به گوشت کردیم هم معلومه

این شکلک در آوردن های عجیبت وروجک با اون دندون های تا به تات

 

.................یه خاطره هم از خودمون بگم یه روز که اومده بودیم که گوشت رو سوراخ کنیم کسی خونه زن دایی مامان نبود ما هم خیالمون راحت شد رفتیم خونه خاله فرزانه نشستیم شما هی اینور و اونور میرفتی خاله رفت شربت آورد که بخوریم پودر شربت رو گذاشته بود کنار سینی و به خاطر شما هی جابه جا میکرد منم داشتم شربت میدادم بهت  شما هم هی با لیوان ها ور میرفتی که یکی از اون ها رو هم شکستی بعد همین طور که منم باهات جابه جا شدم داشتیم حرف میزدیم که یکهو دیدم خاله فرزانه و خاله مصی دارن با اشاره و ترس به من چیزی میگن و لی زبونشون نمی چر خید فقط فهمیدم که میگن تکون نخور من که ترسیدم فکر کردم جونوری چیزی کنارمه بلند جیغ زدم و پریدم هوا تو هم از جیغ من وحشت کردی و گریه کردی ولی حدس بزنید چی بود ............بله شیشه پودر شربت بود که بهش خورده بودم و داشت میریخت که اونها می خواستن بگن تکون نخور که الان میریزه و با پریدن من به هوا ریخته شد رو فرش و ما هم کلی به کار خودمون خندیدیم خیلی مسخره بود الان هم دوباره دارم به اون اتفاق میخندم  شما هم که شوکه شده بودی و خیلی ترسیدی ..............

 

اینجا خونه خاله فری هست داری اینور اونور میپری

 

پسندها (0)
شما اولین هوادار باشید!
نظرات (16) مشاهده جعبه ارسال نظر
انصراف
دایی پسقلی
3 اردیبهشت 91 16:33
وای ... چه کار ها و چه هنرهای میزنین شما مادر دختر ... خیلی جالب انگیز و خنده دار بود .... ولی از همه جا خنده دار ترش این نوشته شما بود خانوم فتوحی : ( ....بله شوشه پودر شربت بود که به ... ) دقت کنین خوانندگان محترم شوشه > منظور همون شیشه خودمون هست دیگه ... مگه نه خانوم فتوحی .....


باشه حالا منو دست میندازین آزه دارم براتون
مامان ریحان عسلی
3 اردیبهشت 91 17:38
سلام
مبارکه وای خدایا خوندنه اینکه با سوزن سوراخ کردی مو به تنمو سیخ کرد چه دل و جراتی داری تو آخه زینب جون باور کن اصلا با تفنگ درد نداره وخیلی راحت تره چون من خودم گوشمو 4_5 ساله پیش با تفنگ سوراخ کردم میگم
پس کو عکس گوشواره هاش


آره دیگه دل و جرات دارم مثل آمبول زدنه
گوشواره اش رو هم میگزارم
خاله مصی
3 اردیبهشت 91 18:55
واقعا خاطرات خوبی بود کاش زمان به عقب برگرده ودوباره دور هم باشیم
خاله جون قربون اون خنده هات بره عزیزم


آره کاش برمیگشت
مامان امیر مهدی
3 اردیبهشت 91 20:53
عزیز دلم مبارکه ایشالا گوشوارهای عروسیتو بزاری گوشت...
البته به موقش عجله نکن خاله


مرسی عزیزم
دایی پسقلی
4 اردیبهشت 91 7:27
ای بابا .... بخدا قصدم شوخی بود .... چرا ناراحت شدین و سریع جبهه گرفتین .... از شما بعید بود خانوم فتوحی.... گفتم تو این اوضاع گیر و درهم ورهم یه کم بخندیم ... همین ... خداییش قصده دیگه ای نداشتم ....


چرا حالا میترسین
دایی پسقلی
4 اردیبهشت 91 8:49
دلم گر م خداوندی است
که با دستان من گندم
برای یاکریم خانه می ریزد.
چه بخشنده خدای عاشقی دارم.
که می خواند مرا
با آنکه می داند گنهکارم!!
دلم گرم است می دانم
بدون لطف او تنهای تنهایم.
تو ای زیباترین ای دوست
برایت من خدارا آرزو دارم
برایت عاشقی را آرزو دارم.
دلم گرم خداوندی است....


تکراری بود
پرنیا جون و مامانش
4 اردیبهشت 91 9:36
مبارکت باشه عزیزم انشالله همیشه به خوشی باشی افرین به این شادونه خانومبا این عکسای قشنگش
پرنیا جون و مامانش
4 اردیبهشت 91 9:37
عزیز خاله چرا موش موشی شدی بخورمت با این لوس شدنت دوست دارم کوثر طلا
دایی پسقلی
4 اردیبهشت 91 12:43
بابا بی خیال شین تورو خدا .... خانوم فتوحی ...
اینقده جبهه نگیرین ....


صبر کنین حالا به موقع اش حالتونو می گیرم
پرنیا جون و مامانش
4 اردیبهشت 91 13:21
وای وای که چه قدر ناز داری دختر قشنگ و ملوس خاله دوست دارم کوثر طلا


مرسی عزیزم خیلی خوش قلبی