غفلت ؟!
کلایم را چسبیده بودم تا باد نبرد..! غافل از ان که باد وقتی خواست ببرد هر دویمان را با هم برد... بر هر درد بی درمانم خندیدم...! تا دوا باشد... غافل از این که درمان دردم همان چند قطره اشکی بود که از شدت خنده های زورکی از چشمانم افتاد...! خواستم بیدی باشم که با این باد ها نلرزم... بید که شدم فهمیدم لرزیدن در باد چه دنیایی دارد برای خودش...! خندیدم ...خندیدم...آخر گفتند بخند تا دنیا به رویت بخندد...اما دنیا به بهانه خنده هایم شاد پنداشت مرا! ...
نویسنده :
زینب فتوحی
23:21







