یک روز دیگه
بله همینجور روزهاست که از پی هم میان و میرن- تو داری بزرگ میشی هر روز خوشگل تر و باهوش تر
من و بابایی هم به قول قدیمیا داریم پیر میشیم هر چند تا پیری هنوز کلی راهه
چهار ماهت تمام شد و مثل یه چشم به هم زدن گذشت الان خیلی شیطون و بلا شدی خیلی کنجکاو میخوای همش به مه چیز چنگ بزنی - از همه چیز سر در بیاری - لمس کنی مزه کنی خلاصه که الانش هم حریفت نمی شم خدا به خیر کنه بزرگ تر بشی
چند مورد جالب تو خواب خمیازه میکشی![]()
ما دیده بودیم مردم قبل از خواب خمیازه میکشن ولی شما توخواب سحر از خواب پاشدیم داشتم زیر پات رو عوض میکردم کا شما همینجور که تو خواب بودی خمیازه کشیدی و من و بابایی با دیدن این صحنه زدیم زیر خنده - دیشب هم توی خواب همینجور وول میخوردی در این بین میخواستی برگردی به شکم از بس که بیداری این کار رو میکنی تو خواب هم داشتی این کار رو انجام میدادی
خلاصه این اتفاق های جالب زندگیت بودن که تازه دارن شروع میشن- کاش می شد تو زندگیت اتفاق بد نداشته باشی
پریشب بطری آب معدنی رو دستت گرفته بودی و میخواستی بخوریش - دیشب هم سیب دادم دستت که مزه کنی از مزه اون خوشت اومده بود از دستت میگرفتیم عصبانی می شدی و جیغ میزدی
خیلی شکمویی![]()
- راستی یادم رفت بهت بگم داریم دوباره دنبال خونه میگردیم صاحب خونه گفته پاشین هر جا می گردیم خونه مناسب وضعیت مالیمون پیدا نمیشه دعا کن کوچولوی من


یک روز دیگه
