کوثرکوثر، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 23 روز سن داره

کوثری عشق مامان و بابا

بازم دست زدنت

عزیزم همون دیشب یه عالمه دست زدی هی بهت میگفتم دست بزن و شما هم زودی دست میزدی بابایی صوت میزد شما دست میزدی از تلوزیون آهنگ پخش میشد تند دست میزدی میگفتم لای لای لای بازم دست میزدی خلاصه خیلی هم نوا شدی بلا............. امروز از صبح می خواستم بیام مطلب بنویسم نمی شد هی حالم گرفته میشد اینترنت قطع بود و همش خرابکاری بود از صبح ................................... آقا بهروز ببخشید که دیر اومدم ازتون تشکر کنم   ...
10 آبان 1390

کوثر و پیاز

امروز کنارت نشسته بودم داشتم پیاز خورد میکردم که شما منو تو این وضعیت نگاه میکردی و یکدفعه به طرف من حمله ور شدی منم پشتم رو کردم بهت نشستم تا دست نزنی تو هم شروع کردی به نق زدن منم شیطونیم گل کرد اومدم پیاز رو که نصفه بود جلو دهنت گرفتم شما هم طبق معمول دهنت رو باز کردی و پیاز رو مزه کردی یکدفعه متوجه طعم تند و متفاوتش شدی و کشیدی عقب اما هیچی نگفتی ولی دوباره اومدی جلو تا طعمش رو دوباره امتحان کنی و دوباره مزه کردی ولی این دفعه قیافه ات خیلی جالب شد و کلا سرت رو برگردوندی رفتی پی بازی خودت من که داشتم بهت میخندیدم بغلت کردم دیدم الهی بهمیرم گازش هم رفته تو چشت اشکت تو چشمت جمع شده بود الهی بمیرم برات خلاصه رفتم صورتت رو شستم و شما هم ...
9 آبان 1390

تولد هفت ماهگی

تولد هفت ماهگیت مبارک گلم گلم به این زودی هفت ماه از زندگیت سپری شد هر روز بهتر و زیباتر و مهربون تر و با نشاط تر از دیروز هستی و پدر مادرت رو به زندگی امیدوار میکنی عزیز دلم الان دیگه همه آرزو و زندگی من هستی و بی تو من دیگه هیچم من در تو خلاصه میشم عسلم پس همیشه سالم و سرحال بمون ...بینهایت دوست دارم . از تمامی دوستانی که امروز رو به دخملی تبریک گفتن ممنون کوثر شما رو از راه دور میبوسه ...
9 آبان 1390

کوثر تو دل مامانی

اتفاق های جالبی که تو ماه اول زندگیت تو دل مامانی برات افتاده خیلی جالبه و نشون میده اگه خدا بخواد نی نی رو نگه داره هر جور شده نگه میداره پس همه مامانا توکلشون به خدا باشه وقتی یک ماهت بود تو دل مامانی رفته بودیم مشهد و من هنوز فکر نمیکردم شما تو دلم باشی واسه همین تو پارک کوهستان با دایی جون ابوالفضل رفتیم سوار رنجر شدیم کلی جیغ زدیم وحشت کردیم دور اول رو که زد داشتیم سکته میکردیم از وحشت با تمام وجودمون جیغ می زدیم وقتی کلا تو هوا برعکس بودیم نفس ها مون حبس شده بود هر دو تایمون دفعه اولمون بود و بد جور ترسیده بودیم وقتی دور اول تمام شد رفت واسه دور دوم هم ذوق میکردیم هم مثل چی ترسیده بودیم دور سوم اینقده بهمون فشار اومده بود که م...
4 آبان 1390

پیشرفت های دخملی

دختر نازم سلام  عزیز دلم این روزا خیلی واسه خودت پر حرف شدی و آواز خون اونقدر بعضی مواقع باخودت حرف میزنی یا بلند بلند آواز میخونی که کلی دیدنی شدی بعضی مواقع اینقده صدات رو میبری بالا که اگه تلوزیون نگاه کنم نمی فهمم چی میشه و چه خبره دیگه اینکه امروز بعد از یک ماه و نیم غلتیدن از اینور اتاق رفتن به اونور اتاق تازه تونستی خودت رو سینه خیز رو زمین بکشی اگه خدا کمکت کنه شاید تا یک هفته دیگه چهار دست و پا کنی الهی قربونت برم من............. خودت رو واسه من و بابایی خیلی لوس میکنی به من که خیلی زیادی میچسپیو مدام آویزونمی   این عکس ها رو موقعی ازت گرفته بابا جون که از بیرون اومده...
1 آبان 1390

تقدیم به مامانم که زندگیم رو مدیونشم

بدن انسان می تونه تا ۴۵ واحد درد رو تحمل کنه. اما زمان تولد بچه، یک زن تا ۵۷ واحد درد رو احساس می کنه !این معادل شکسته شدن همزمان ۲۰ استخوانه ...مادرتون رو دوست داشته باشید مامان جونم خیلی دوست دارم............ وقتی روزهای گرم تابستون برق میرفت و مامانم رو میدیدم که بالا سرم مینشست و ما رو باد میزد تا بتونیم بخوابیم احساس خوبی میکردم و خیلی دوستش میداشتم ...........وقتی از مدرسه برمیگشتم و مامانم غذا رو برام آماده میکرد و من راحت میخوردم و استراحت میکردم بازم خوشحال بودم و مامانم رو خیلی خیلی دوست داشتم ..............وقتی نوجوون بودم و خیلی حرف ها تو دلم میموند و به مامانم میگفتم و درد و دل می کردم اون...
28 مهر 1390

کوثر و وان بادی

این وان بادی رو عمو ابراهیم بهت هدیه داده البته هدیه های اون و خاله مصی کم نبوده دستشون درد نکنه ولی این وان رو هم اون بهت هدیه داده تو اتاق توش میشینی و با اسباب بازی هات بازی میکنی هر وقت هم خسته میشی خودت رو ولو میکنی توش اینم تقدیم به خاله جونی و عمو ابراهیم انشاالله واسه نی نی خودشون جبران کنیم ...
27 مهر 1390

کوثر و باباش

کوثر بابایی رو خیلی دوست داره و بود و نبود بابایی تو خونه خیلی روش اثر میگذاره هر وقت بابایی از مغازه میاد از پشت سر کوثر رو صدا میکنه و کوثر هم خیلی سریع سرش رو برمیگردونه و دنبال بابایی میگرده و وقتی میبینه گل از گلش میشکفه  و میخنده و دستاش رو واسه بابایی باز میکنه تا بغلش کنه وقتی هم خوابش میاد کنارش میخوابه خوابش میبره و وقتی مهم داره بازی میکنه کنار بابایی آروم میشینه و بازیش رو میکنه و انگار خیالش راحته که بابایی پیششه و خیلی وقت ها هم مثل این عکس پایین وجودش رو واسه بابایی ثابت میکنه که باباجون بهش توجه کنه خلاصه این پدر و دختر خیلی واسه هم دل و قلوه میدن     ...
27 مهر 1390