کوثر و رستوران
حالا از شیطنت های تو میخوام بنویسم اول اینکه دیشب میخواستمبگیرمت میخواستی از دستم فرار کنی که آنچنان با سر مبارکتون زدی تو بینیم که دنیا جلو چشمام تیره و تار شد سرم داشت میچرخید واییییییییی خدایا اونقدر درد داشت که نگو تا ٢ ساعت با اینکه نشسته بودم سرم داشت گیج میرفت .....این از ضربه کاری که به من وارد کردی ..... هفته پیش که با دایی صالح رفتیم بیرون شام بخوریم تو رستوران رفتیم طبقه بالا نشستیم و جوری بودیم که به پایین اشراف داشتیم اول که کلی شیطونی میکردی و هی بلند بلند واسه خودت داد میزدی بعدش که آدرم ها رو دیدی که پایین هستن از اون بالا بلند بلند باهاشون حرف میزدی و داد میکشیدی که بهت توجه کنن بعدشم آقا هه از پایین اومد بالا گفت ا...









