کوثری عشق مامان و بابا

کوثر و شب قدر

1392/5/9 14:08
نویسنده : زینب فتوحی
749 بازدید
اشتراک گذاری

سلام دوست های عزیزم قبول باشه طاعات و عباداتتون ما رو از دعای خیرتون محروم نکنید امشب شب آخره

 

من و کوثر و مادربزرگش شب قدر رفتیم هیئت محل کوثر خیلی خوشحال بود اونجا براش حال و هوای دیگه ای داشت پارسال زیاد حالیش نبود ولی امسال خیلی بیشتر درک میکرد ولی در هر صورت اذیت های خودشم کرد و حسابی آتیش سوزوند اونجا اول که به عالمه خوراکی خورد بعدش که هی رفت و اومد و براخودش آواز میخوند و میدوید و با بچه های دیگه بازی میکرد آتیش پاره قسمت مردونه رو هم بی نصیب نمیگذاشت و اونجا هم میرفت و عین خیالش نبود که مامان باهاش نیست خلاصه موقع سر گذاشتن قرآن که شد چراغ ها رو خاموش کردن کوثر گفت اِ چراغ ها رو خاموش شدن گفتم آره باید بخوابیم حالا اون نگران که ننمیخواد بخوابه خلاصه دعا کردذن ها شروع شد و همه گریه میکردن از گریه های بقیه ناراحت شد و گفت مامان مادری گریه میکنه خانومه گریه میکنه میگم خوب باشه خوب میشن حالا هی حواست به من بود که منم گریه نکنم تا میومد که اشکم دربیاد بهم میگفتی مامان گریه نکنی منم میگفتم باشه خلاصه که نگذاشتی مامان دلش خالی بشه تا آخر تو اون تاریکی چهار چشمی حواست به  من بود گاهی که میدیدی بین دعا ها اسم امام ها رو بلند صدا میزنم تو هم صدا میکردی خدا رو قسم میدادم به همین دست های کوچیکت که دعاهای منم مستجاب کنه مادر اومد یه برگ قرآن کوچیک بهت داد تا بگذاری روسرت زحمت کشیدی و پارش کردی خلاصه که دعا های من خدا قبول کنه نفهمیدم چطوری دعا کردم ................از آخر برامون سحری آوردن و به شما هم یه ظرف غذا دادن خیلی خوشحال بودی از اینکه جلو شما هم ظرف غذا گذاشتن اول که عین بچه مثبت ها سرت رو پایین انداخته بودی و به ظرفت نگاه میکردی ولی میدونستم تو دلت غوغا بود بعد ظرف رو برداشتیم که بریم خونه هر کار کردم نه ظرفت رو به من دادی برات بیارم نه خودت بغلم میشدی آخرم نزدیک های خونه خوردی زمین بهت میگفتم کوثر بیا بغلمم میگفتی خسته میشی سنگینم تعجبشاخ درآورده بودم بهت میگفتم ظرفت رو بده به من میگفتی سنگین نیست خودم میارم خسته نشمخندهخلاصه کلی به حرفات خندیدیم آخرم اومدیم خونه میگم میخوابی میگی گشنمه غذا میخوام ظرف غذا رو گذاشتم جلوت کنارمون نشستی و با ما سحری خوردی و بعد یه دقیقه ای زود خوابت برد قربونت برم من قبول باشه از شما و از همه ............

 

 

کمی از مکالمات کوثری و مامان و بابا:

مامان: کوثری برو پای بابا رو ماساژ بده خسته است

کوثری : نه اهی شده بو میده ........خنده

بابا:خنثی

 

کوثر : مامان اگر به نقاشیم دست بزنی پارک نمیبرمت

مامانی: خنثیخنده

 

کوثر : گریه کنان بابایی کجاست ؟

مامانی : مغازه

کوثری : گریه شدیدتر میشه و میگه ای خدا چیکار کنم حالا....دل شکسته

مامان: نگران

 

  مامان داره کاغذ برش میزنه

کوثر : مامان 8 تا بده به من

مامان: نمیشه

کوثر : 8 تا بده واگر نه گریه میکنم هاااااا

مامان : باشه صبر کن

کوثر : مامان جخالت (خجالت )بکش 8 تا بده

مامان:خنده باشه بیا اینم 8 تا

پسندها (0)
شما اولین هوادار باشید!
نظرات (6) مشاهده جعبه ارسال نظر
انصراف
خاله جون
10 مرداد 92 14:28
ارزشمندترین مکان هایی که می توان در دنیا حضور داشت: در فکر کسی، در قلب کسی؛ و در دعای کسی است... عزیزم در شب قدر تمام حواسم پیش توودل کوچیکت بود .دلممی خواست توهم پیش ما بودی .وقتی بچه ها رومیدیدم بیشتر دلم برات تنگ میشدقربونت برم
مهدی
11 مرداد 92 23:54
به به سلام کوثری میبینم که بد جور اذیت میکنی و دل منو شاد میکنی افرین اذیت کن و حرف کسی رو هم گوش نکن
مامان بردیا
13 مرداد 92 1:12
ماشالا خوشگل شيرين زبون خودم
پرنیا و مامانش
14 مرداد 92 8:55
شیرین زبون قند عسل ماشالله به این شیرین زبونیهات با اون لهجه قشنگت عزیزم خانومی این قدر شیرین کاریهای این بچه رو ننویس اخرش چشم میزنن کوثری ما رو اسپند یادت نره
مریم--------❤
17 مرداد 92 22:42
سلام عزیزم عید شما مبارکــــــــــــــــــ تو شب قدر خیلی شما رو دعا کردم
ارلا
21 مرداد 92 12:35
خوب جخالت بکش چرا دل بچه رو میشکنی هاااااااااا
1