کوثرکوثر، تا این لحظه 7 سال و 8 ماه و 18 روز سن دارد

کوثری عشق مامان و بابا

تاسوعا و عاشورای دوم کوثری

1391/9/6 16:34
نویسنده : زینب فتوحی
414 بازدید
اشتراک گذاری

امسال سال دومی بود که محرم رو دیدی و خدا رو شکر تو مراسم شرکت کردی تو مراسم شیرخواران نتونستیم شرکت کنیم بابایی حالش بد بود نشد ما رو ببره روز تاسوعا هم خودمون رفتیم بادیدن مراسم خیلی متعجب بودی و چشم بر نمیداشتی سینه زدن رو هم یادگرفتی و انجام میدادی از دیدن برچم ها خوشحال بودی و ذوق میکردی با خوندن مداحی تو هم میخوندی البته چیزایی که خودت میدونستی چیه شب تاسوعا بابایی رو مجبور کردیم ما رو دوباره ببره سینه زنی به قول کوثری سی زنی از دیدن صدای تبل ها به شور اومده بودی مسخره بود نمیدونستی دست بزنی یا سینه گاهی قاطی میکردی اول دست میزدی و دوباره یادت می اومد باید سینه میزدی نم نم بارون شب تاسوعا رو زیباتر و دلگیر تر کرده بود تو بیخیال نمیشدی و میخواستی مدام واستی نگاه کنی من که خسته شده بودم اما شما هر وقت میرفتم طرف ماشین که سوار شم دادت در می اومد که بریم سی زنی ...روز عاشورا هم رفتیم و تو خوشحال تر از دیروز که داریم میریم سی زنی ولی خیلی شیطنت کردی و من خیلی خسته شدم به همه چیز میخواستی دست بزنی و درست نمیگذاشتی بغلت کنم بغل بابایی هم که نمیرفتی خلاصه که شما که حالی کردی راستی نماز روز تاسوعا رو تو هیئت خوندی و نماز روز عاشورا رو توخونه خوندی قربونت برم حالا بریم سراغ عکس هاااااااااااااااااااااا

راستی یادم رفت بگم اونقدر بلا شدی و حاظر جواب که نگو یکی از این حاظر جوابی هات روز عاشورا بود که منو بابایی رو متعجب و به خنده وا داشتی من شما رو آماده کرده بودم خودم هم آماده شده بودم که بریم  بابایی گیر داده بود و داشت تی وی نگاه میکرد من هی به بابایی میگفتم پا شو دیگه خسته شدم زود باش حاظر شو یکدفعه شما که شاهد بودی که بابایی بیخیال تکون نمیخورد یکدفعه گفتی (پاشو دیگه ای بابا  قهقهه)من و بابایی با این حرفت یه دفعه زدیم زیر خنده از این حاظر جوابی ها خیلی زیاد داری این رو از همه بیشتر یادم مونده


روز تاسوعا آخر مراسم

روز تاسوعا

روز عاشورا تو خونه

روز عاشورا تو خونه منتظر بابایی که بریم هیئت

کوثر در حال مثلا گریه کردن

تو مراسم بغل بابایی

کوثر این پر های شتر مرغ رو میخواست برداره فکر میکرد مال خودمون میگفت توتو

کنار چادر هایی که آخر مراسم آتیش میزنن روز عاشورا

تو این تصویر انگار میخواد از تو عکس بیاد بیرون

اینم پرچم هایی که کوثری خیلی دوست داشت

موقع نماز روز عاشورا همه نماز میخونن کوثر بیسکوییت میخوره

اینم یه دختر خانوم گل که اسمش زینب بود و عروسکش رو سبز پوشونده بود جالب اینجا بود بهش گفتم اسم عروسکت چیه گفت ابوالفضل ....کوثر خیلی ازش خوشش اومده بود تا کلی وقت نشست کنارش

اینجا بهش میگم واستا تا عکس بگیرم فرار میکنه

اینم آخر مراسم داشتیم برمیگشتیم که اینو دیدیم دنبال نی نی ش میگشتی


پسندها (0)
شما اولین هوادار باشید!
نظرات (7) مشاهده جعبه ارسال نظر
انصراف
آمنه
6 آذر 91 21:30
سلام کوچلوی حسینی
میگم راستی راستی تواون عکسه انگاری میخوای بپری بیرونانکنه میخوای بیای پیش ما
عزبییییییزم بوووووووووووووس


مرسی زن دایی جونم
مامان علی
6 آذر 91 22:30
سلااااااااااام ای جان الهی همیشه عزادار امام حسین بمونی مواظب خوبیها و پاکیهات باش


ممنونم التماس دعا عزیزم
علي خوشتيپ
6 آذر 91 23:58
سلام خاله جون.عزاداريهاتون قبول.ميشه به من با كد 35 توي وب ژورنال نفيس راي بدين؟ممنونم
مامان ریحان عسلی
7 آذر 91 8:45
سلام
عزاداری هاتون قبول کوثری
ای جونم که مونده بودی دست بزنی یا سینه
چه جالب تا حالا کسی نگفته بود که من و همسری اینقدر شبیه به همیم


ولی خیلی شبیه هستین هاااااااااا
دايي پسقلي
7 آذر 91 12:40
الهي قربونش برم .....
حيف كه امسال كل خانواده همتون سرما خورده و مريض بودين اگه نه كاش ميومدين تاسوعا عاشورا رو پيش ما .. اونجا هم خيلي با صفا هست ..
ايشالله سال ديگه اگه نمردم و زنده بودم شما رو خواهم آورد اونجا ...
موفق باشين ..


مطمعنا زنده این بادمجون بم آفت نداره
دايي پسقلي
7 آذر 91 20:56
امان از شما ....
خاله مصی
8 آذر 91 20:06
عزیزم .گلم .خوشگلم .عسلم خیلی توی عکسا ناز شدی مخصوصا باکلاه قشنگت
1