کوثری عشق مامان و بابا

کوثر و بابایی

1391/8/25 17:04
نویسنده : زینب فتوحی
357 بازدید
اشتراک گذاری

کوثر لار که بودیم خیلی با آقاجون خوب بود همش صداش میزد بابایی چون ماها بابا صداش میکردیم اونم یا بهش میگفت بابایی یا میگفت آقا جون الان هم وقتی فیلم های اون جا رو نشونش میدم همش بهانه آقا جون رو میگیره خلاصه اون جا که بود خیلی جریانات با اقاجون پیش میآورد و همش خودش رو شیرین میکرد باهاش نماز میخوند هرجا میرفت دنبال سرش اینور و اونور میرفت خیلی وقت ها هم بهش میگفت بشین و اشار میکرد به کنار خودش که منظورش این بود که بابایی بشینه پیشش ظهر هم که میشد اگر نمیخوابید بیچاره آقاجون رو نمیگذاشت بخوابه هر وقت آقا جون میخواست چیزی بخوره زود خودش رو بهش میرسوند و تو خوردن کمک میداد خلاصه کم خودشیرینی نمیکرد این وروجک واسه بابایی ...........یه روز که میخواستیم بریم عروسی وقتی موهامون رو درست میکردیم دید که با آب پاش به موهامون آب میزنیم و به خاطر سپرد فرداش شونه مامان جون رو برداشت و آب پاش رو هم برداشت و گیر داده بود به من منم که میخواستم بیخیال من بشه پاسش دادم پیش بقیه و اون ها هم صداشون در میاومد آخر رفت سراغ بابایی بیچاره اونم که تسلیم این روجک شده بود هیچی نمیگفت بهش خلاصه با شونه سر بی موی بابایی رو به درد آورده بود و هی آب میزد و خنده داره اینه که چون وسط سرش مو نداشت تازه دست هم میکشید به سرش که آب ها رو پخش کنه و ما هم همه گی نشسته بودیم به کارهاش میخندیدیم و بابای بیچاره هم در چنگال این وروجک گرفتار شده بود .......یه روز هم میخواست آب رو من بریزه بهش گفتم من نه برو اونجا و راست رفت ریخت رو بابایی .............


این جانماز کوچولو هم مامان جون بهش هدیه داده

اینم شونه کردن و آب پاشیدن کوثری به کله بابایی

اینم واسه بابایی از طرف کوثری که آقاجونش رو خیلی دوست داره و دلتنگشه


پسندها (0)
شما اولین هوادار باشید!
نظرات (14) مشاهده جعبه ارسال نظر
انصراف
خاله مصی
25 آبان 91 23:04
یه نظر خصوصی


این بود نظر خصوصیت دیوونه
خاله مصی
26 آبان 91 21:20
عزیزم یه نگاهی به همون مطلب رمز دار بزن برات چیزهای جالبی گذاشتم
مهدی کوچولو
27 آبان 91 8:45
ببخشید نبودم منم سفر بودم،خدا بابایی رو حفظ کنه برای گل دختری،این بلا رو مهدی خان سر مامان و بابای منم در میاره البته بیشتر مامانم،با اون لباس عروس ماه شده بودی ماه


سلام سفرا به خیر و خوشی - ما فقط پند ساعت بندر بودیم واسه سوار شدن به قطار و اگر نه خیلی خوشحال می شدیم ببینیم شما رو
مامان یاسمن ومحمد پارسا
27 آبان 91 9:53
بزرگترا نعمت های عزیز خدا برای ما هستند خداحفظشون کنه خدا بابا جون کوثر جون و نگه داره و همیشه سالم و سلامت باشه


ممنونم اومدی پیشمون بازم بهمون سر بزن
دايي پسقلي
27 آبان 91 15:24
ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام..
خوبين شما ... ..
از دست اين دختر شيرين و شيطونك ....
بيچاره بابابزرگها هميشه مظلوم واقع ميشن ....؟
اين نوه هاي شيطون هم هر فيلمي ميخوان سرشون در ميارن ...
دقيقا مثل موقعي كه من دبستاني بودم و چه حركاتي با بابا بزرگ خدا بيامرزم انجام ميداديم ...
البته الان كه يه سالي هست به رحمت خدا رفته ولي هميشه اين ماجرا بين نوه ها و مادربزرگ و پدربزرگها هست ديگه .....
به خوشي باشه هميشه .. ايشالله سايه شون هميشه بالاسرتون باشه خانم فتوحي .. خدا نگهشون داره براتون ..
-----------------------
راستي ببخشيد كه اين چند وقته اينترنتي كه خونه داشتمو ديگه ندارم واسه همين دير تر ميتونم سر بزنم از وبلاگ دخملي .. شرمنده ام ..


بازم ممنونم به فکرمونید (راستی یه روغن شتر مرغ کنارگذاشته ام براتون اگر واسه خواهرتون میخواهید بگم مهدی واسش پست کنه
مامان یاسمن ومحمد پارسا
27 آبان 91 15:37
خاله جون پستای من عکس بچه هاست رمزشم 1020 اگه دوست داشتید شما هم بیاید
دایی پسقلی
27 آبان 91 21:14
تشکر از لطف شما.. خودشون دارن این هفته میان شواکند..ایشالله اگه شما هم فرصتی داشتین و دوست داشتین یه سر با مهدی بیاین دور هم باشیم و یه کشک بادمجون دیگه بخوریم... البته به مهدی گفتم.. گفت حالا ببینیم چی میشه... ولی راضیش کنین تا بیاین دور هم باشیم...


ممنونم ولی من روم نمیشه
دايي پسقلي
28 آبان 91 16:19
اي بابا .... خانم فتوحي .. ا اين حرفا ديگه نداشتيم ها ....
مگه قراره چه اتفاقي بيفته كه شما روتون نميشه ...
مگه با شما چه تعارفي داريم ما آخه ....؟
بنده ي خدا مامان كه خيلي خيلي هم خوشحال ميشه ... شما بياين... دروغ نباشه شما رو اندازه 2 تا دختره ديگش دوس داره .. تازه هميشه بهم ميگه نيستي تو كه من برم يه بار از اين بندگان خدا سر بزنم .. اونا اين همه حرمت گذاشتن و اومدن خونه ي ما ... زشته كه نريم خون شون .. ) كه البته منم پيشش نيستم اگه نه تا الان حتما بهتون سر ميزد ...
-------------------------------------------------------
خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلاصه ...
تا من برسم و بيام بيرجند چه روتون بشه و چه نشه خودتون اومدين كه قدمتون روي چشم .. نيومدين ديگه مجبور ميشم از اهرم زور استفاده كنم و باقي قضايا ........
--- منتظريم ما ....


باشه ممنونم ولی من از بقیه خجالت میکشم ممنونم خوش باشین

دايي پسقلي
28 آبان 91 19:15



همین که گفتم فکر کردن نداره
مهدی کوچولو
29 آبان 91 1:42
برای ما که اینجا تنهاییم و پسرکم که دوستی نداره ۵دقیقه هم مهمه بعد شما میگید فقط ۵ساعتتتتتت اینجا بودید ۵ساعت یه ععععممممممررررهههه


آخی دلم گرفت آخه خودم هم خیلی دوست دارم با همه رفت و آمد کنم ولی حیف نشد تازه تو اون 5 ساعت کوثر زندگیتون رو پیاده میکرد