کوثری عشق مامان و بابا

www.kosarjoon.com

کوثر و یک راز

1391/6/26 1:25
نویسنده : زینب فتوحی
392 بازدید
اشتراک گذاری

سلام دخملم این مطلب تا وقتی بریم پیش مامان جون و باباجون لار مخفی میمونه آخه شاید ناراحن بشن

واسه کارمون رفتیم بندر و یک روزه برگشتیم ولی دایی جون رو هم دیدیم البته دایی جون دهن لقت معلوم نیست الان یه چند نفر موضوع رو گفته ولی فکر میکنم خیلی ها نمیدونن چند تا عکس از شما و دایی جون گرفتم که اینجا واسه یادگاری میگذارمشون

کلا با اینکه خیلی بندر نموندیم ولی خاطرات جالبی از خودت به جا گذاشته بودی

تو رستوران همش وروجک بازی کردی همه چیز رو میریختی پایین با کار کن های رستووران صمیمی شده بودی وغل یکی از گارسون ها شدی بردت بیرون خلاثه همه رو سرگرم خودت میکردی با دایی جون هم زود خوب شدی و یغلت میکرد تو پاساژ ها میدویدی و از این مغازه میرفتی تو اون یکی و من و دایی جون همش دنبالت بودیمخیلی خنده دار بود بعضی وقت ها عیبت میزد و ما تو مغازه ها دنبالت میگشتیم یه موقع میخواستم از مغاره ای بیام بیرون تو بغلم بودی خانومی از جلومون رد شد شما هم یکدفعه یقه خانومه رو گرفتی و میکشیدی که متوجه شدم و شما رو جدا کردم من و دایی جون دیگه مرده بودیم از خنده بیچاره خانومه شکه شده بود از کار شما وووتو بندر خیلی قیافه ات جالب شده بود موهات از رطوبت خیس شده بود و لپات قرمز گل انداخته بود پوستت هم سفید سفید شده بود آب و هواش حسابی بهت ساخته بود حیف که نشد اونجا بمونیم این اولین دیدارت با دریا بود ولی حیف نشد بریم آب بازی دریا رو که دیدی داد میزدی و میگفتی آب بازی

 

پسندها (0)
شما اولین هوادار باشید!
نظرات (1) مشاهده جعبه ارسال نظر
خاله مصی
7 شهریور 91 0:01
این پست روندیده بودم! رمزش چنده ؟