کوثری عشق مامان و بابا

www.kosarjoon.com

کوثر و سفرش با زاهدان

1391/3/11 16:59
نویسنده : زینب فتوحی
450 بازدید
اشتراک گذاری

سلام کوثر کوچولو الان زاهدان اومده پیش پدر بزرگ و مادربزرگ پدری و دایی صالح و غیره البته مقصود ااین مسافت کار بابایی هست ما هم باهاش اومدیم که تنها نباشه و نترسهزبان

از وقتی اومدیم ثنا و اسرا دوقلوهای دایی محمد (دایی باباجون) دست از سرت برنمیدارن همش میخوان باهات بازی کنن شما هم خسته که میشی بیچاره ها رو یا میزنی یا جیغ میکشی سرشون که نیان طرفت ولی خوب باهاشون بازی میکنی .......هوا خیلی گرم هست هنوز جایی نرفتیم حال و حوصله ندارم .....اگر عکسی گرفتم بعدا میگذارم راستی سر راهمون رفتیم روستای بابا بزرگتون پدر پدری و اونجا کلی توت خوردی و مراسم توت چینی داشتیم که شما هم کلی ذوق کردی و از شوق جیغ میزدی پایین درخت سفره میگرفتیم که توت ها تو اون ریخته بشه و یکی هم بالا درخت رو تکون میداد و وقتی توت ها میریخت از ذوق جیغت به هوا بلند میشد و خودت هم یک گوشه از سفره رو میگرفتی و تکون میدادی خلاصه خیلی کیف کردی بالا درخت هم رفتی و دیگه حاظر نبودی بیای پایین باجیغ و داد آوردیمت پایین.....تو راه تو ماشین خرابکاری کردی و هر چند پوشک بودی ولی ما رو خفه کردی با بوش زود واستادیم و عوضت کردیم این روواسه این گفتم چون خیلی مسخره بود که من و عموی شما داشتیم از بو خفه میشدیم ولی شما بیخیال بازی میکردی و ما کلی میخندیدیم بهت...............آقا بهروز هم تو ماشین باهامون بود و کلی تو باغ بغل ایشون بودی....

 

عکس ها مربوط به این مطلب نیست

عکس های در هم و برهم

این عکس مربوط به موقع خواب هست که شما و بابایی بازیتون گرفته

اینجا هم تازه از خواب پا شدی و موهای ژولیده ات خیلی مسخره شده

تو این عکس لباسی که یکی از کادوهای تولدت رو پوشیدی که عمه زهرا (عمه مامانی ) بهت داد

اینم لباسی که دوست مامان جون برات از دبی آورده (دستشون درد نکنه)

این شنل ناز هم یکی از هزاران هدیه خاله جون به شماست که تازه برات خریده

 

پسندها (0)
شما اولین هوادار باشید!
نظرات (19) مشاهده جعبه ارسال نظر
انصراف
دایی پسقلی
12 خرداد 91 9:21
بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه.. واقعاَ سفر خاطره انگیزی بود واسه من ... چقده خندیدیم و خلاصه تو راه کلی کیف داد ..... دست مامان جون کوثری و بابایی گلشون هم درد نکنه ..واسه همه چی ...
دایی پسقلی
12 خرداد 91 19:35
شیطان و کودک ---------------------- دو پسر بچه ی سیزده و چهارده ساله کنار رودخانه ایستاده بودند که در آن هنگام یک مرد شرور که بزرگ و کوچک فرقی برایش نداشت، برای سر کیسه کردنشان سراغ آنها رفت، ابتدا به پسر بچه ی سیزده ساله که خیلی زرنگ و باهوش بود گفت: "من شیطان هستم اگر به من یک سکه ندهی همین الان تو را تبدیل به یک خوک می کنم" پسر بچه ی سیزده ساله زبر و زرنگ خندید و او را مسخره کرد و برایش صدایی در آورد! مرد شرور از رو نرفت و به سراغ پسر بچه ی چهارده ساله رفت و گفت: "تو چی پسرک! آیا دوست داری توسط شیطان تبدیل به یک گاومیش شوی یا اینکه الآن به ابلیس یک سکه می دهی؟ "پسر بچه ی چهارده ساله که بر عکس دوست جوانترش خیلی ساده بود با ترس و لرز از جیبش یک سکه ی پنجاه سنتی درآورد و آن را به مرد شرور داد! مرد شرور پس از گرفتن سکه ی پنجاه سنتی از پسرک ساده به سراغ پسرک سیزده ساله رفت و خشمش را با زدن لگد و مشت بر سر او خالی کرد و بعد رفت. چند دقیقه بعد پسرک زرنگ به سراغ پسر ساده آمد و دید او در حال اشک ریختن است، علت را جویا شد، پسرک گفت: "با آن پنجاه سنت باید برای مادر مریضم دارو می خریدم" پسرک سیزده ساله خندید و گفت: "غصه نخور، من سه تا سکه پنجاه سنتی دارم که دوتایش را به تو می دهم." پسرک ساده گفت: "تو که پول نداشتی؟!" پسرک خندید و گفت: "گاهی می شود جیب شیطان را هم زد
دایی پسقلی
12 خرداد 91 19:47
گفتـگوهای کـودکـانه با خـدا خدای عزیز! به جای اینکه بگذاری مردم بمیرند و مجبور باشی آدمای جدید بیافرینی، چرا کسانی را که هستند، حفظ نمی*کنی؟ خدای عزیز! شاید هابیل و قابیل اگر هر کدام یک اتاق جداگانه داشتند همدیگر را نمی*کشتند، در مورد من و برادرم که مؤثر بوده. خدای عزیز! شرط می*بندم خیلی برایت سخت است که همه آدم*های روی زمین رو دوست داشته باشی. فقط چهار نفر عضو خانواده من هستند ولی من هرگز نمی*توانم همچین کاری کنم. خدای عزیز! در مدرسه به ما گفته*اند که تو چکار می*کنی، اگر تو بری تعطیلات، چه کسی کارهایت را انجام می*دهد؟ خدای عزیز! آیا تو واقعاً نامرئی هستی یا این فقط یک کلک است؟ خدای عزیز! این حقیقت داره اگر بابام از همان حرف*های زشتی را که بیرون میزند، تو ی خانه هم استفاده کند، به بهشت نمی*رود؟ خدای عزیز! آیا تو واقعاً می*خواستی زرافه اینطوری باشه یا اینکه این یک اتفاق بود؟ خدای عزیز! چه کسی دور کشورها خط می*کشد؟ خدای عزیز! آیا تو واقعاً منظورت این بوده که "نسبت به دیگران همانطور رفتار کن که آنها نسبت به تو رفتار می*کنند؟" اگر این طور باشد، من باید حساب برادرم را برسم. خدای عزیز! بخاطر برادر کوچولویم از تو متشکرم، اما چیزی که من به خاطرش دعا کرده بودم، یک توله سگ بود. خدای عزیز! وقتی تمام تعطیلات باران بارید، پدرم خیلی عصبانی شد. او چیزهایی درباره*ات گفت که از آدم*ها انتظار نمی*رود بگویند. به هر حال، امیدوارم به او صدمه*ای نزنی. خدای عزیز! لطفاً برام یه اسب کوچولو بفرست. من قبلاً هیچ چیز از تو نخواسته بودم. می*توانی درباره اش پرس و جو کنی. خدای عزیز! من میخواهم وقتی بزرگ شدم، درست مثل بابام باشم. اما نه با اینهمه مو در تمام بدنش. خدای عزیز! برادر من یک موش صحرایی است. تو باید به اون دم هم می*دادی*ها! ها! خدای عزیز! فکر می*کنم منگنه یکی از بهترین اختراعاتت باشد. خدای عزیز! من همیشه در فکر تو هستم حتی وقتی که دعا نمی*کنم. خدای عزیز! فکر نمی*کنم هیچ کس می*توانست خدایی بهتر از تو باشد. می*خوام اینو بدونی که این حرفو بخاطر اینکه الان تو خدایی، نمی*زنم. خدای عزیز! ما خوانده*ایم که توماس ادیسون نور را اختراع کرد. اما توی کلاس*های دینی به ما گفتند تو این کار رو کردی. بنابراین شرط می*بندم او فکر تو را دزدیده. خدای عزیز! آدم*های بد به نوح خندیدند و گفتند: "تو احمقی چون روی زمین خشک کشتی می*سازی" اما اون زرنگ بود. چون تو رو فراموش نکرد. من هم اگر جای اون بودم همین کارو می*کردم. خدای عزیز! لازم نیست نگران من باشی. من همیشه دو طرف خیابان را نگاه می*کنم. خدای عزیز! هیچ فکر نمی*کردم نارنجی و بنفش به هم بیان. تا وقتی که غروب خورشیدی رو که روز سه*شنبه ساخته بودی، دیدم، معرکه بود.
سمیه : مامان مسیح مقدس
14 خرداد 91 15:33
سلاااام عزیزم...خوب چرا به ما خبری ندادین بیاییم ببینیمتون...
ما هم زاهدانیم...
راستی رمز رو هم برات خصوصی فرستادم
تا کی زاهدان می مونین ؟


سلام خیلی ناراحت شدم وقتی فهمیدم شما هم زاهدان هستین و من شما رو ندیدم فکر نمیکردم اونجا باشین آخه چند دفعه ازتون پرسیدم که کجا زندگی میکنید ولی نفهمیدم آخر کجا هستین حالا زاهدان زندگی میکنید یا اومدین مسافرت
مامان امیر مهدی
14 خرداد 91 21:43
نازد به خودش خدا که حیدر دارد دریای فضایلی مطهر دارد همتای علی نخواهد آمد به جهان صد بار اگر کعبه ترک بر دارد به ما هم سر بزنید آپم
مامان امیر مهدی
16 خرداد 91 21:30
ممنون گلم که اومدی پیشمون.کوثر جونو ببوس
پرنیا جون و مامانش
17 خرداد 91 11:51
کوثر گلم خوب همه اش به مسافرتی و با این شیطنت های گلت خلاصه کلی حال میکنی با این مامان و بابای گلت انشالله همیشه به سفر و خوشی باشی عزیز خاله
مامان آرمان
17 خرداد 91 14:52
سلام همیشه به سفر شاد باشید و بهتون خوش بگذره
ⓜⓞⓑⓘⓝⓐ
18 خرداد 91 11:57
سلام خوبید؟
هنوز زاهدانید؟


نه برگشتیم
ⓜⓞⓑⓘⓝⓐ
18 خرداد 91 11:58
بین منو سعید همه چی تموم شد!! امروز یا فردا مینویسم !دلیلشو