کوثری عشق مامان و بابا

www.kosarjoon.com

یه روز صبح

1390/7/24 15:17
نویسنده : زینب فتوحی
222 بازدید
اشتراک گذاری

یه روز صبح ساعت های 7 یا 7 و نیم بود دیدم صدای خش خش کاغذ میاد از بالای سرم خیلی گیج خواب بودم یه لحظه فکر کردم شاید باباست داره آماده میشه بره مغازه و خواستم بخوابم که یادم اومد چیزی بهش بگ

م سرم رو بلند کردم که ببینمش دیدم ااااااااااااااا اینو ............. بله شما بودی بیدار شده بودی غلت زده رفته بودی بالای سرم داشتی با کاغذ های من بازی میکردی شانس آوردم پاره نکرده بودی بابایی هم کنارم خواب بود اینقده گیج بودم که نفهمیدم شما کی بیدار شدی خیلی وروجک شدی عسیسم

 

 

بازم چند تا عکس از عزیزم کوثر جون

 

             

             

             

           

           

پسندها (0)
شما اولین هوادار باشید!
نظرات (4) مشاهده جعبه ارسال نظر
شیپلپلون
24 مهر 90 21:37
سلام به مامان مهربون
دینب جون از بس نی نی رو دوست داری شبام خوابشو می بینی .راستی وقتی منم 7 ماهم بود مامان اینا رفته بودن سفر .اونم همین خوابو دیده بود خیلی ترسیده بود .همه از خواب بیدارشدن و دنبال من گشتن و دیگه داشتن می ترسیدن چون من نبودم ،تااینکه زیر تخت ومامانم نگاه کرد و دید تو خواب یه قل خوردم و رفتم اون زیر و تا حالا هم گاهی به شوخی همن فامیل بهم اینو یاد آوری میکنن .عزیزم ممنون که به ما سر میزنی


معلومه شما هم مثل کوثر وروجکی بودین ها
مامان ریحانا
24 مهر 90 22:52
سلام تازه اول راهی کوثر جونی


پس خدا به دادم برسه
دایی پسقلی
25 مهر 90 12:03
اتفاقا الان به آقا مهدی زنگ زدم و بهش خسته نباشید گفتم..... جویای حال شما و کوثر جون بودم و اتفاقی ازش پرسیدم دیگه مامانش کوثرجون رو که گم نمیکنه ؟؟؟؟؟ بداشت گفت با این کارش فکر کنم حالا همه تو ایران فهمیده باشن........ ------------------------------------------------------- به هر حال موفق و سلامت باشین.... در پناه خدا
خاله مصی
27 مهر 90 14:44
شما چقدر نازیییییییییییییییییییییییییییییی گلم