کوثرکوثر، تا این لحظه 7 سال و 8 ماه و 18 روز سن دارد

کوثری عشق مامان و بابا

عکس و کمی ماجرا

سلام عزیز دلم این روزا طبق معمول اوضاع روحی خوب نیست ولی عیبی نداره وقتی با تو هستم به تمام دنیا می ارزه تو همیشه شادم میکنی مخصوصا این روزا که خیلی بلا شدی   ببین این تویی اینقده چاپلوس شدی که نگو کلی آقاجون رو میبوسیدی وقتی میبرت بیرون اینجا هم که جا خوش کردی رو چمدون که میخواست ببره بیرون اینجا هم روسری مامان جون رو بستیم به سرت نقلی شدی اینجا هم تو پارک دایی جون شما رو برد سوار تاب کنه وقتی برگشت این تل رو برات خریده بود که چراغش روشن میشد و شما کلی باهاش پز دادی دستش درد نکنه شما بهترین خاله و دایی های دنیا رو داری   ابنجا به نظرتون داره گریه میکنه یا میخنده ؟ ...
31 خرداد 1391

عکس های مسافرت

سلام عشق مامان اینجا تو ماشین بیخیال نمیشی که راه بیوفتیم فرمون رو چسپیدی بیخیالش نمیشی انگار که پت مرسدس نشستی اینجا همند روستای بابا بزرگ شماست اینجا هم داخل باغ بغل بابابزرگتون روی درخت توت خیلی از اینکه بالای درخت بودی خوشت اومده بود و از شوق جیغ میزدی و حرف میزدی  اینجا هم هی میخوایم بگیریمت از پایین شیطونی میکنی و پاهات رو میگرفتی بالا تا دستمون بهت نرسه  خونه دایی صالح کنار مرغ هاش خیلی دوستشون داشتی و وقتی میبردیمشون سر جاش گریه میکردی   اینجا هم اگه اشتباه نکنم احمد آباد بود که با دایی صالح و خانواده خانومش و پدر بزرگ و مادر بزرگ پدری رفتیم اینجا ه...
31 خرداد 1391

شیرین زبونی های کوثری

سلام عزیزم عشقم شورم امیدم برای زندگی نفسم اکسیژنی برای نفس کشیدنم صدای تاپ تاپ قلبمی گلبولهای قرمز خونمی من بلد نیستم خوب بنویسم برعکس مامان محمد طاها جون که با تمام وجودش مینویسه ولی خلاصه با هر زبونی که بگم همه چیز منی ........این روزا خیلی شیرین زبون شدی و خیلی هم بلا شدی حتی توخونه هم نمیگذاری اوقات بدی داشته باشه و خلاصه یه کارایی برای سرگرمی خودت و بیچارگی مامان انجام میدی اول کمی از احوالاتت بگم الان یه دو هفته است که خوب راه میری طول کشید که راه بری خیلی زمین میخوردی زانوهات قوت نداشتن ولی تو سعی خودت رو کردی الان خیلی از روزها که با بابایی میریم مغازه ولت میکنم مدام جلو مغازه رژه میری و فضولی میکنی مغازه کنارمون سی دی فروشی ...
31 خرداد 1391

عکس عکس عکس

فردا هم عکس های مسافرت رو میگذارم  از پله بالا رفتن کوثری ....کوثر وقتی عید خونه مامان جون بودیم هم از پله های سرداب که خیلی زیادن هم بالا اومد منم از پشت سرش میرفتم که اگه افتاد بگیرمش ولی همه پله ها رو بالا رفت این عکست رو قبلا هم گذاشتم خیلی دوستش دارم   اینجا هم با اون چشمات معلوم نیست چی تو سر داری   راستی این لباست رو خیلی دوست دارم خیلی نازه   اینم جایگاه کوثری وقتی تو آشپزخونه گریه میکنه و مامان میخواد ظرف بشوره مجبوره کوثر رو اینجا کنار ظرفشویی بگذاره   البته قابل توجه اینکه از گاز کنار کوثر استفاده نمیشه اجاق گازم طرف دیگه آشپزخونه است ...
27 خرداد 1391

ادامه سفر و سورپرایز مامان جون و آقا جون

بارالها:از تو پوزش می خوام که به اصرار می خواستم اراده خودم،بر زندگیم حاکم باشه!خدایا اینک سکان زندگی طوفان زده ام را به تو می سپارم!باشد که آرامش،نتیجه این اعتماد و توکل باشد.   سلام دختر گلم اول از همه این متن زیبا رو که آقا بهروز برامون فرستاده رو گذاشتم که بیشتر دلگرم بشم آخه خیلی تو شرایط بد کاری و زندگی قرار گرفتیم هر چند وقتی از همه جا مونده و رونده میشی راهی جز توکل به خدا نداری چون قدرتی به جلو دارش نیست و فقط اونه که میتونه همه چیز رو برات تغییر بده الهی که هر چی صلاحه پیش بیاد فقط زود دیگه خیلی خسته شدم از بلاتکلیفی اصلا خوشم نمیاد الان 3 ماهه بلا تکلیفیم و وضعیتمون معلوم نیست زودتر قسمت ما هم رقم بخوره ..........
21 خرداد 1391

کوثر و سفرش با زاهدان

سلام کوثر کوچولو الان زاهدان اومده پیش پدر بزرگ و مادربزرگ پدری و دایی صالح و غیره البته مقصود ااین مسافت کار بابایی هست ما هم باهاش اومدیم که تنها نباشه و نترسه از وقتی اومدیم ثنا و اسرا دوقلوهای دایی محمد (دایی باباجون) دست از سرت برنمیدارن همش میخوان باهات بازی کنن شما هم خسته که میشی بیچاره ها رو یا میزنی یا جیغ میکشی سرشون که نیان طرفت ولی خوب باهاشون بازی میکنی .......هوا خیلی گرم هست هنوز جایی نرفتیم حال و حوصله ندارم .....اگر عکسی گرفتم بعدا میگذارم راستی سر راهمون رفتیم روستای بابا بزرگتون پدر پدری و اونجا کلی توت خوردی و مراسم توت چینی داشتیم که شما هم کلی ذوق کردی و از شوق جیغ میزدی پایین درخت سفره میگرفتیم که توت ها تو ا...
11 خرداد 1391

مسابقه نی نی و شکلک

سلام دوستهای گلم رای گیری مسابقه شروع شده برین به این آدرس و به کوثر رای بدین ممنونم همتون رو دوست دارم http://noruz1391.niniweblog.com   تو قسمت نظرات رای خودتون رو بنویسید یادتون نره که یک بار رای بدین و با نام خودتون چون آپی شما ثبت میشه ...
9 خرداد 1391

تولد

دوستهای گلم سلام خوب امروز کوثر من یک سال و دو ماهش شده و به مناسبت تبریک اینروز هر چند با تاخیر عکس های تولد یک سالگی کوثری رو براتون گذاشتم این مطلب زیاد عکس داره پست های دیگه رو به صفحات دیگه میدیم تا این پست بهتر باز بشه. بازم شادی و بوسه گلهای سرخ و میخک                   میگن کهنه نمی شه تولدت مبارک                                تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا         &nbs...
8 خرداد 1391

کوثر و قدرت و جذبه

بله کوثر کوچولوی ما خیلی با جذبه جیغ میزنه و صحبت میکنه و هر چیزی رو بخواد به دست میاره.... کوثر در مقابل ارشیا اصلا کم نمیاره طوری شده که ارشیا بیچاره ازش میترسه و حساب میبره وقتی چیزی میخواد زود میره ازش میگیره هرچی دست ارشیا میبینه زود میره ازش میگیره ارشیا هم بیچاره با اینکه نمیخواد بهش بده ولی هیچ مقاومتی از خودش نشون نمیده و زود هر چی دستش باشه ول میکنه یه دفعه دو تا بیسکوییت گرفته بودم یکی به تو دادم یکی به ارشیا تو هی میخواستی یکی اونم بگیری من نگذاشتم ولی تو منم پیچوندی و بیسکوییت اونم گرفتی ارشیا هم اینقده ناراحت شده بود که تا چند لحظه نگاهت میکرد یکدفعه لب چید و زد زیرگریه بیچاره نازییییی دلم خیلی براش سوخت...
5 خرداد 1391

یه روز سخت

سلام گل مامان قول داده بودم زود آپ کنم اما دندون در آوردن شما نگذاشت پریشب و شب قبل ترش از تب اصلا نخوابیدی خیلی تب داشتی تازه پریشب درد هم داشتی خلاصه منم باز دوشب بیخوابی رو پشت سر گذاشتم لثه های پایینت بد جور تورم داره و آسیاب های پایین هم داره در میاد و این یکی خیلی برات سخت تر هست خدا کونه زودتر دربیاد پریشب همش داد میزی و میگفتی ماماااااااااااااااااااااا الهی فدات بشم کاش میتونستم کاری برات بکنم خوشبختانه دیروز حالت خیلی بهتر شده ولی اشتها نداری اونم انشاالله زود راه می افتی دیشب بعد از کلی گرد و خاک که تو هوا بود و کلی باد اومدن بارون خوبی اومد و همه رو شست هوا عالی بود دیشب............ یه کم از این روزهات بگم دیروز اینقد...
4 خرداد 1391