کوثرکوثر، تا این لحظه 7 سال و 8 ماه و 18 روز سن دارد

کوثری عشق مامان و بابا

پختن شیرینی و کوثر

از احوالات شما کمی بگم خیلی شیطون بلا شدی کارهای عجیبی میکنی زرنگ بازی ها خاصی داری خیلی حرف می زنی البته به زبون خودت چیه چیه گفتن هات که دیوانمون کرده واژه هایی که میگی ایناست: چیه :که به معنی پرسیدن و وقتی میخوای به چیزی دست بزنی بابا و مامان دَدَ : بعنی بیرون رفتن بَ : یهنی تمام شدن بس رف: بعنی رفت منه : یعتی مال من اده : بده توتو : به هر جک و جونوری میگی توتو اضا : رضا گلی اشیا : ارشیا پسر عمه خلاصه حرف زیاد میزنی ما فقط اینارو میفهمیم ....بالا پایین رو میفهمی بشین پاشو رو میفهمی جدیدا خودت میتونی بدون کمک گرفتن از چیزی از جات بلند شی وقتی ایستادی چند ب...
27 فروردين 1391

کوثر و شترمرغ

سلام دخملم امروز اومدم کمی ادامه مسافرتمون بگم چند روزی که تو لار موندیم کم کم به دور بری هات عادت کردی از دایی جون مجی خیلی میترسیدی ولی وقتی بهش عادت کردی دیگه از بغل اون حتی پیش منم نمی اومدی ولی حیف که خیلی نموند رفت سر خدمتش آخه مرخصی اومده بود و زن دایی بیچاره رفت تو غصه دوری و فراغ آخییییییییی .......بعد از یک هفته که اون جا بودیم دختر عموی مامان جون از سوختگی زیاد که بخاری روش افتاده بود فوت کرد و مرگ اون جوون همه رو داغون کرد خلاصه خیلی ناراحت شدیم همین باعث شد عید امسال بهمون خوش نگذره از این طرف هم بابایی در گیر مغازه بود که قرار بود خالی کنه مغازه رو واونم خیلی ناراحتی کشید تنها خیلی دلم میسوخت براش ولی کاری نمیتونستم ا...
23 فروردين 1391

کوثر و دیدن خانواده مامانی

خوب از سفرمون براتون بگم .......ما 13 اسفند بلیط قطار داشتیم از طبس چون تنها بودیم دایی جون ابوالفضل اومده بود تا با هم بریم خلاصه ظهر روز 13 اسفند راه افتادیم خیلی جدا شدن بابایی از شما سخت بود شما رو یه عالمه بوسید و خداحافظی کرد و رفت و مارفتیم طبس با اتوبوس خشبختانه تا اون لحظه اذیت نکردی و با آدم های تو اتوبوس دالی بازی میکردی و میخندیدی بعدشم خوابیدی رسیدیم طبس رفتیم ایستگاه گفتن قطار خیلی تاخیر داره رفتیم زیارت گاه خیلی قشنگ بود خیلی تمیز و زیبا شب میلاد هم بود خلاصه همه جشن و شیرینی رفتیم داخل نشستیم اذیت میکردی اینور و اونور میرفتی منم خسته بودم نمی تونستم بیام دنبالت خلاصه یه یه ساعتی که شد گلاب به روتون شما خراب کاری کردی ...
22 فروردين 1391

شروعی دوباره

سال نو رو به همه دوستهای خوبم که تو این مدت منو از یاد نبردن تبریک میگم خیلی دلم واسه همتون تنگ شده بود .............من 13 اسفند ماه رفتم پیش مامان بابام و تا 11 عید پیششون بودم الانم دارم از دوریشون دق میکنم خلاصه با اینکه هم اتفاق های بد افتاد هم خوب ولی خیلی بهم خوش گذشت خلاصه خیلی دلم براشون تنگ شده واسه همین تا چند روز اصلا دست و دل نداشتم بیام نت و وبلاگ رو آپ کنم تازه همه مون هم سرما خوردیم خفن نمیدونم چرا اصلا خوب بشو هم نیستیم دیگه این مریضی کلافه ام کرده ...........از دوست های گلم عذر میخوام که دیر اومدم بهشون سر زدم ........ولی اومدیم که با اتفاق های جدید از کوثر بازم وبلاگ رو رنگ رو بدیم اول از تبریک سال نو شروع میکنیم تا ........
21 فروردين 1391
1