کوثرکوثر، تا این لحظه 7 سال و 8 ماه و 18 روز سن دارد

کوثری عشق مامان و بابا

تقدیم به مامانم که زندگیم رو مدیونشم

بدن انسان می تونه تا ۴۵ واحد درد رو تحمل کنه. اما زمان تولد بچه، یک زن تا ۵۷ واحد درد رو احساس می کنه !این معادل شکسته شدن همزمان ۲۰ استخوانه ...مادرتون رو دوست داشته باشید مامان جونم خیلی دوست دارم............ وقتی روزهای گرم تابستون برق میرفت و مامانم رو میدیدم که بالا سرم مینشست و ما رو باد میزد تا بتونیم بخوابیم احساس خوبی میکردم و خیلی دوستش میداشتم ...........وقتی از مدرسه برمیگشتم و مامانم غذا رو برام آماده میکرد و من راحت میخوردم و استراحت میکردم بازم خوشحال بودم و مامانم رو خیلی خیلی دوست داشتم ..............وقتی نوجوون بودم و خیلی حرف ها تو دلم میموند و به مامانم میگفتم و درد و دل می کردم اون...
28 مهر 1390

کوثر و وان بادی

این وان بادی رو عمو ابراهیم بهت هدیه داده البته هدیه های اون و خاله مصی کم نبوده دستشون درد نکنه ولی این وان رو هم اون بهت هدیه داده تو اتاق توش میشینی و با اسباب بازی هات بازی میکنی هر وقت هم خسته میشی خودت رو ولو میکنی توش اینم تقدیم به خاله جونی و عمو ابراهیم انشاالله واسه نی نی خودشون جبران کنیم ...
27 مهر 1390

کوثر و باباش

کوثر بابایی رو خیلی دوست داره و بود و نبود بابایی تو خونه خیلی روش اثر میگذاره هر وقت بابایی از مغازه میاد از پشت سر کوثر رو صدا میکنه و کوثر هم خیلی سریع سرش رو برمیگردونه و دنبال بابایی میگرده و وقتی میبینه گل از گلش میشکفه  و میخنده و دستاش رو واسه بابایی باز میکنه تا بغلش کنه وقتی هم خوابش میاد کنارش میخوابه خوابش میبره و وقتی مهم داره بازی میکنه کنار بابایی آروم میشینه و بازیش رو میکنه و انگار خیالش راحته که بابایی پیششه و خیلی وقت ها هم مثل این عکس پایین وجودش رو واسه بابایی ثابت میکنه که باباجون بهش توجه کنه خلاصه این پدر و دختر خیلی واسه هم دل و قلوه میدن     ...
27 مهر 1390

کوثر و دوست های جدیدش

این دو آقا پسر دسته گل های صاحب خونمون هستند که طبقه بالا خونه زندگی میکنن ما طبقه همکفیم یکیشون 2 ساله ویکی دیگه 3 ساله و نیمه  است اسم هاشون امیر حجت و امیر محمد هست خوبن فقط کمی بازیگوش و شلوغن چه میشه کرد بچه هستند و شما رو هم خیلی دوست دارن هر وقت بهشون میگم بیاین با کوثر بازی کنید زودی میان پیشت. خوشبختانه با این دوتا مشکلی نداری و وقتی پیشت میشینن تو هم ساکت بدون نق میشینی با اسباب بازی هات بازی می کنی       ...
26 مهر 1390

شرح احوالات

بازم میخوام از کارهی که انجام میدی بگم اول یه کار جدید و جالب که 1 هفته یاد گرفتی جدیدا یادگرفتی دست بدی قبلا هر وقت دستم رو به طرفت دراز میکردم تو هم دستهات رو باز میکردی و با طرف من میگرفتی اما الان وقتی بهت میگم کوثر دست بده دست راستت رو قشنگ و مردونه میاری جلو و دست میدی خیلی باحاله بقیه کلی با این کارت حال میکتت هی بهت میگن دست بده و شما هم که خسته نمیشی هی بهشون دست میدی .......... اوایل تولدت قصد نداشتم هیچ وقت از روروک برات استفاده کنم چون خیلی جاها خونده بودم روروک واسه بچه ها خطر ناکه و پیشرفتشون رو عقب میندازه واسه این گفتم بیخیال میشم اما از 5 ماهگی نظرم برگشت آخه اگه روروک بود من به خیلی از کارهام مخصوصا تو آشپز...
26 مهر 1390

یه روز صبح

یه روز صبح ساعت های 7 یا 7 و نیم بود دیدم صدای خش خش کاغذ میاد از بالای سرم خیلی گیج خواب بودم یه لحظه فکر کردم شاید باباست داره آماده میشه بره مغازه و خواستم بخوابم که یادم اومد چیزی بهش بگ م سرم رو بلند کردم که ببینمش دیدم ااااااااااااااا اینو ............. بله شما بودی بیدار شده بودی غلت زده رفته بودی بالای سرم داشتی با کاغذ های من بازی میکردی شانس آوردم پاره نکرده بودی بابایی هم کنارم خواب بود اینقده گیج بودم که نفهمیدم شما کی بیدار شدی خیلی وروجک شدی عسیسم     بازم چند تا عکس از عزیزم کوثر جون                  &...
24 مهر 1390

خواب خنده دار

سلام عزیزم خوشگل مامان جمعه خوابی دیدم که خیلی با باباجون خندیدم الان هم دوباره داره خنده ام میگیره. و اما خواب: دقیقا نمیدونم چی دیدم ولی فقط یادمه بابایی تو رو برد جایی که از من دور بودی خلاصه منم که توخواب داشتم دنبالت میگشتم خلاصه همینجوری سر جام بلند شدم نشستم و باعث شد از خواب بیدار بشم ولی از تو اون حال و هوا بیرون نیومدم و دور و برم رو نگاه میکردم و با حالت خیلی عصبی و ناراحت داشتم دنبالت میگشم من تورو کنار خودم میخوابونمت ولی نمی دونم چرا اصلا نمیدیدمت خلاصه انور و انور رو نگاه کردم بیشتر طرف بابا رو نگاه کردم ولی نمیدیدمت خیلی احساس بدی میکردم دیگه صبرم تموم شد و با ناراحتی و بیشتر عصبانیت بابا ...
24 مهر 1390

بازم خاطره ای بد

متاسفم گلم ولی زندگی همیشه هم بد داره هم خوب هفته پیش که بردم دویاره پیش دکترت بهم گفت باید یه عکس رنگی از کلیه و مثانه ات بگیری تا  معلوم بشه که عفونت داری یا نه خلاصه این شد دغدغه برای من که عکس رنگی چیه و چه طوری میگیرن با کلی پرس و جو فهمیدیم ولی خیلی ترسناک بود همه چی دست به دست هم داده بود که من خیلی بترسم و همه فکر و ذکرم شده بود این که چطور عکس میگیرن که شما اذیت نشی این که خیلی کوچولویی و این که برای تزریق ماده ای به مثانه شاید اذیت  بشی و درد داشته باشی و مخصوصا بابا منو خیلی ترسونده بود خیلی دپرس بودم اصلا حوصله این رو نداشتم که بیام و وبلاگت رو آپ کنم خلاصه هر طور بود هفته تمام شد و امروز اومد وموقع عکس گرفتن ...
20 مهر 1390